حزب كمونيست كارگری يا حزب رفرميستی ايران؟!
آنچه که در زیر
ملاحظه می کنید در سال ۲۰۰۳ در نقد دیدگاه های
راست و رفرمیستی کوروش مدرسی، «لیدر» وقت حزب
کمونیست کارگری ایران و لیدر امروزی حزب کمونیست
کارگری - حکمتیست است.
هنگامی که این مطلب در نشریه شهروند کانادا منتشر
شد غیر از جدایی بیش از صد تن از اعضا و کادرهای
حزب کمونیست کارگری در آوریل ۱۹۹۹، هنوز انشعابی
در این حزب به وجود نیامده بود و کوروش مدرسی «لیدر»
آن بود. وی در گفتگویی با نشریه شهروند کانادا، به
صراحت دیدگاه های راست و رفرمیست خود را بروز می
دهد. آن موقع بسیاری از اعضای و کادرهای این حزب
که اکنون به سه حزب و تعدادی محافل تقسیم شده اند
به جای جواب سیاسی دادن به نقد من، به ناسزاگویی
روی آوردند. امروز سیاست های راست و رفرمیست حزب
کمونیست کارگری -حکمتیست ها و رهبران آن سیاسی
برای بسیاری از اعضا و کادرهای سه حزب «کمونیست
کارگری» آشکار شده است. سیاست همکاری حکمتیست ها
با سلطنت طلبان، داستان «گارد آزادی» کاغذی،
استفاده ابزاری از فعالین جنبش دانشجویی در یکی از
دانشگاه های تهران و ماجراجویی در این جنبش، تهمت
و افترا زدن به فعالین سیاسی و سازمان ها و احزاب
چپ و کمونیست، تبلیغ فرهنگ تفرقه و… گوشه هایی از
سیاست های حکمتیست هاست.
***
مبارزه برای يك دولت سكولار
بهرام رحمانی
نشریه سهروند کانادا، شماره ۸۴۳
سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۲ - ۲ دسامبر ۲۰۰۳
نشريه شهروند كانادا در شماره ۸۳۸، ۱۴ نوامبر ۲۰۰۳، گفتگويی با آقای كوروش مدرسی، «ليدر حزب كمونيست كارگری ايران» داشت كه وی در آن صريحا از مبارزه حزبشان برای برقراری يك دولت سكولار در ايران سخن رانده است.
موضع گيری ايشان نه
از سر سهو، بلكه دقيقا ماهيت واقعی حزبشان را
توضيح می دهد. مدرسی، در مصاحبه خود با نشريه
شهروند، درباره دولت دل خواه حزبشان می گويد:
«حزب كمونيست كارگری برای يك دولت سكولار مبارزه
می كند و خيلی ها هستند توی جوامع حتا سكولاری
مثل انگليس و آمريكا كه دولت كاملا از مذهب جدا
است باز دعوا با مذهب برای آن ها هم چنان برقرار و
باقی است و اين دعوای فكری است و در عرصه فكری با
هم جدل می كنند… مردم ايران در رابطه با برقراری
جامعه سكولار دارای مشكلی نيستند و نخواهند بود.»
تلاش برای تشكيل يك دولت سكولار در كشوری مانند
ايران، كه در آن دين از دولت جدا باشد و امر خصوصی
افراد تلقی شود و آزادی های سياسی برقرار گردد،
خود به خود ايرادی وارد نيست. قاعدتا هر جريانی
بنا به ماهيت طبقاتی اش، برای برآورده شدن
برنامه، اهداف و آرزوهايش مبارزه می كند. دولت
های سكولار چندين دهه است كه در كشورهای
اسكانديناوی و اروپايی و آمريكا و كانادا تثبيت
شده است. اما همه می دانند كه اين دولت ها، دولت
های بورژوايی هستند و چه بسا تفاوت چندانی بين
سياست های آن در استثمار طبقه كارگر، با سياست
های رژيم های ديكتاتوری مانند جمهوری اسلامی
وجود ندارد. بدين سان تا آن جا كه به مواضع حزب
كمونيست كارگری، در جهت مبارزه برای برقراری يك
دولت سكولار در ايران مربوط می شود، نشان دهنده
جا افتادن سياست های ليبرالی و رفرميستی در رهبری
آن است كه ريشه آن را نه در سياست های امروز اين
حزب، بلكه بايد در تغيير سياست های گام به گام آن
حداقل در ده سال اخير جستجو كرد. تحولات سيستم
سرمايه داری در جهان، منطقه خاورميانه و ايران،
اين حزب را وادار ساخته است كه از نشستن در ميان
دو صندلی دست بردارد و مواضع راست خود را هر چه
بيش تر برملا سازد.
از اين رو، اميدوارم رهبری و كادرهای قلم به دست
حزب كمونيست كارگری، از اين كه بگوييم اين حزب، به
سرعت از افكار كارگری كمونيستی دور می شود و به
سوی سياست های رفرميستی روی می آورد برآشفته
نشوند و قدری در مواضع رهبری خود نيز تعمق به خرج
دهند. بی جهت نيست كه اين حزب در ۱۸ تير امسال،
با طيف طرفداران احيای سلطنت در ايران، در يك صف
قرار گرفت و هنگامی كه به اين حركت حزب شان
انتقاد سياسی کردم، به جای اين كه كمی به فكر فرو
بروند و جواب سياسی بدهند، به پرخاشگری متوسل شدند.
آيا اكنون كه مدرسی می گويد: «حزب ما برای دولت
سكولار مبارزه می كند»، هيچ انتقاد و اعتراضی در
درون اين حزب، نسبت به آن وجود ندارد؟ آيا واقعا
ديگر كسی در اين حزب، اعتقادی به دولت كارگری
ندارد؟ آيا ماهيت طبقاتی دولت سكولار، با ماهيت
طبقاتی دولت كارگری يكی است؟ قطعا به لحاظ اقتصادی
و سياسی دولت سكولار، يك دولت بورژوايی است. دولت
سكولار قرار نيست به لغو استثمار انسان از انسان و
كار مزدی و مالكيت خصوصی پايان دهد، بلكه دولت
سكولار در بهترين حالت قرار است تعادلی بين كارگر
و كارفرما برقرار كند و اصل نابرابری و استثمار هم
چنان باقی بماند. اين حزب با اين نگرش، به نيروی
طبقه كارگر، مانند هر حزب رفرميست ديگر به عنوان
نيروی ذخيره برای رسيدن به حاكميت نگاه می كند.
بنابراين، صاف و ساده افق و چشم انداز اين حزب
فراتر از تحولات بورژوايی نمی رود. در پايين به
مسئله حزب و قدرت سياسی و يا حاكميت سياسی طبقه
كارگر برخواهيم گشت.
دلايل متعددی وجود دارد كه نشان می دهد حزب
كمونيست كارگری از اهداف اوليه خود كه ظاهرا قصد
داشت به يك حزب اجتماعی كارگری تبديل شود شكست
خورده و از كمونيسم به سكولاريسم روی آورده است.
با گذشت زمان تئوری و پراتيك ماركسيسم در اين حزب
رنگ باخت. فروريزی ديوار برلين و سپس با فروپاشی
شوروی، «ماركسيسم» از «اعتبار» افتاد و حزب
كمونيست كارگری نيز تحت تاثير اين تحولات، راه خود
را از مبارزه جدی طبقاتی كج كرد و به مدرنيسم و
سكولاريسم و مبارزه با مذهب و حجاب اسلامی روی
آورد. حزب، ستون فقرات مبارزه خود را عليه مذهب
گذاشت. ماركس، اين نظر فريرباخ كه خلاصی از مذهب
را راه رهايی بشر می دانست، به اين دليل كه در پس
راديكاليزم محافظه كاری خوابيده است، مورد نقد
قرار داد. در واقع مبارزه عليه مذهب و دست درازی
آن به زندگی بشر، بايد در بستر مبارزه طبقاتی جواب
خود را بگيرد. برای ريشه كن كردن مذهب بايد برای
انقلاب اجتماعی مبارزه كرد و با برپايی حكومت
كارگری راه را برای لغو كار مزدی و مالكيت خصوصی
هموار ساخت. در حالی كه به مرور زمان شعار «حكومت
كارگری» از ادبيات حزب خارج شد. پرچم شخصيت سازی
در حزب برافراشته شد تا با اتكا به اين شخصيت های
سكولار، زمينه های دسترسی حزب به قدرت به وجود
آيد. انتقاد از رهبری و حزب، گناه نابخشودنی به
حساب آمد. هر مسئول تشكيلاتی انتقادی داشت، به او
گفته می شد نخست از مسئوليت خود استعفا دهيد و سپس
انتقاد خود را مطرح سازيد. چنان چه رهبری از واحد
تشكيلاتی كه منتخب اعضا بود ناراضی می شد بدون
رجوع و نظرخواهی از اعضا آن واحد را منحل می كرد و
كادر ديگری از كشور ديگری می آورد و بالای سر
تشكيلات منسوب می كرد. ناسزاگويی به اعضا و
كادرهايی كه منتقد حزب بودند، جايگزين بحث و جدل
های سياسی و ايدئولوژيكی سالم و رفيقانه درون
تشكيلاتی شد. خودفريبی، افترازنی و دروغ پراكنی
درون حزب شيوع پيدا كرد. رهبری برای حفظ موقعيت
خود به مكانيزم های ناسالم تشكيلاتی روی آورد.
بدين ترتيب، مشغله حزب از جهت مبارزه عليه سيستم
سرمايه داری با دورنما و افق حكومت كارگری، به
مبارزه روبنايی مانند مبارزه عليه مذهب و حجاب و
برپايی دولت سكولار، با تئوري حزب و جامعه، حزب و
قدرت سياسی، حزب و شخصيت ها، چرخش پيدا كرد.
زيرا كه حزب كمونيست كارگری در امر تبديل شدن به
حزب اجتماعی طبقه كارگر توفيقی حاصل نكرد و ناكام
ماند.
مدت هاست كه جريانی تحت عنوان «جمهوري خواهان
سكولار» تلاش هايی را برای متحد كردن صفوف خود
آغاز كرده اند و پلاتفرمی را نيز منتشر ساخته
اند. مادام كه حزب كمونيست كارگری، برای دولت
سكولار مبارزه می كند، چرا به صفوف اين جريان نمی
پيوندد؟
طبقه كارگری پشت حزب
كمونيست كارگری جمع شود؟
مدرسی، در ادامه مصاحبه با شهروند می گويد: «… به
اين اعتبار حزب كارگری است و دارد منافع اين طبقه
را منعكس می كند و اگر اختناق را برداريم يا به
عبارت بهتر چادر اختناق را جمع كنيم همه خواهند
ديد كه كارگر پشت كی و چی جمع می شود…». در چنين
نگرشی به طوری كه اشاره كردیم، كارگر نيروی ذخيره
براي رسيدن حزب به حاكميت است. حزبی كه از هر
فرصتی برای مطرح كردن خود سوء استفاده می كند و
به مسايل و مشكلات جامعه كاری ندارد؛ حزبی كه
مانند احزاب بورژوايی برای جلب افكار عمومی و كسب
آرا خود را به هر آب و آتشی می زند؛ حزبی كه به
طور مداوم به تبليغات غيرواقعی دست می زند؛ حزبی
كه در عشق رسيدن به قدرت، به هر ابزار و وسيله و
سياستی متوسل می شود. بنا به همين دلايل، در تفكر
چنين حزبی نمی گنجد كه طبقه كارگر، به عنوان يكی
از طبقه های اصلی جامعه می تواند سرنوشت خودش را
مستقيما به دست خويش رقم بزند و با رها كردن خود
از زنجير اختناق و سركوب و استثمار، كل جامعه بشری
را از يوغ و ستم سرمايه رها سازد. در اين تفكر،
كارگر قادر به تشكيل حكومت خود نيست، بلكه بايد
طبقه كارگر در پشت حزبی، آن هم با هدف به قدرت
رساندن آن جمع شود. در اين تفكر، طبقه كارگر اگر
هم دست به انقلاب بزند، قرار نيست دولت خود را
تشكيل دهد، بلكه بايد سرانجام قدرت را به حزب فرضی
واگذار نمايد و مشغول كار مزدی شود. در چنين تفكری،
حزب و رهبری مقدس تر از هر چيز و حتا طبقه و
مبارزه طبقاتی است. اين تفكر، هدف از حزب را نه
ابزاری در خدمت مبارزه طبقه كارگر در جهت انقلاب
اجتماعی، بلكه خود حزب را هدف قرار داده است. در
حالی كه حزب كارگری كمونيستی واقعی بايد ابزاری در
دست طبقه تلقی شود كه هدفش جز انقلاب اجتماعی و
برپايی حكومت كارگری چيز ديگری نيست. حزب می تواند
تغيير موضع دهد و يا از بين برود، اما جنبش طبقه
كارگر در مبارزه مداوم با سرمايه داری زنده و
بالنده است و در هر شرايطی خود را بازتوليد می كند.
طبقه كارگر با تشكل های توده اي خود مانند
سنديكا، كميته كارخانه، كميته اعتصاب، شورا و
احزاب و سازمان های سياسی اش بدون جنجال و
هياهو همواره عليه سيستم سرمايه داری مبارزه می
كند. در چنين وضعيتی هر كارگر و كمونيستی حق دارد
كه به صداقت حزب كمونيست كارگری شك كند و به آن
نزديك نشود.
حزب كمونيست اولين
طليعه كمونيست ها
مدرسی می گويد: «به نظر من حزب كمونيست كارگری
اولين طليعه كمونيست های آگاه به معنی جنبش
واقعی كمونيستی كه همان ادامه فرهنگ غرب است، می
باشد، نه ملغمه ای از عرفان شرق، ناسيوناليست
شرقی، ميرزا آقاخان، اميركبير و امثالهم، بلكه
ادامه شيوه آرمانی غربی. همان طور كه كارگر پديده
ای مدرن و غربی است».
تفكری كه تاريخ را نفی می كند و به دل خواه آن
را از زمانی آغاز می كند كه خودش حضور دارد، يك
تفكر علمی و اجتماعی نيست. نقد بر تاريخ هم نيست.
كسی كه به تاريخ پشت كند و نقاط قوت و ضعف آن را
مورد بررسی قرار ندهد، عموما قادر نخواهد بود موضع
درست و اصولی شفاف اجتماعی و سياسی داشته باشد.
حداقل بيش از ۱۵۰ سال مبارزه طبقاتی صحت بسياری
از تئوری ها را به اثبات رسانده است، مثلا مبارزه
طبقاتی بين طبقه كارگر و سرمايه دار، در هيچ دوره
ای از تاريخ محو نشده و نخواهد شد، مگر اين كه با
پيروزی كمونيسم، طبقات محو شوند و جامعه ای آزاد
و برابر انسانی برقرار گردد. اين فقط آرزو و ادعا
نيست، بلكه طبقه كارگر نابرابری و ستم و استثمار
بورژوازی را هر لحظه و هر روز در زندگی خود تجربه
می كند و عليه آن ها به مبارزه برمی خيزد.
بنابراين، تئوری های من درآوردی حزب كمونيست
كارگری، به درد پراتيك اجتماعی طبقه كارگر نمی
خورند.
از سوی ديگر، برخلاف ادعای كوروش مدرسی، نه طبقه
كارگر و نه كمونيسم پديده ای مختص غرب نيستند و
نه فرهنگ غرب علی العموم فرهنگی است كه به حرمت و
موجوديت انسانی احترام می گذارد. جهان بينی
كمونيستی، جهان شمول است و هيچ مرزی را نمی توان
برای آن تراشيد. جدا از اين كه بنيان گذاران
سوسياليسم علمی در كدام كشور و در كدام گوشه كره
زمين به دنيا آمدند و كار و تلاش كردند، هيچ
تغييری در جهان شمول بودن آن نمی دهد. حداقل بيش
از يك قرن و نيم است كه كمونيسم به عنوان جهان
بينی طبقه كارگر، جهانی شده است. در ايران نيز به
ويژه پس از انقلاب اكتبر ۱۹۱۷، سوسياليستی كارگری
روسيه، ده ها هزار كارگری كه در صنعت نفت باكو
كار می كردند و با افكار و مبارزات بلشويك ها نيز
از نزديك آشنا بودند، راهی ايران شدند و تشكل های
كارگری و سازمان ها و احزاب از جمله حزب كمونيست
ايران را به وجود آوردند. در حالی كه امروز آقای
مدرسی، كشف می كند كه «حزب كمونيست كارگری ايران
اولين طليعه كمونيست هاست»؟ اين واقعيت ندارد و
روز روشن نفی مبارزه طبقاتی در اين كشور است. آيا
خط بطلان كشيدن به همه اين واقعيت های تاريخی،
توهين بزرگ به همه آن انسان هايی نيست كه حداقل
در قرن گذشته در ايران، برای رهايی طبقه كارگر و
رشد و گسترش افكار كمونيستی، با هر اشكال و
كمبودی مبارزه كرده اند و هنوز هم به مبارزه
طبقاتی خود بی وقفه ادامه می دهند؟ معلوم نيست
آقای مدرسی، به چه دليل و انگيزه ای تاريخ مبارزه
كارگری كمونيستی در ايران را نفی می كند و آن را
به نادرست به دهه اخير حيات حزب كمونيست كارگری
محدود می سازد؟ اين كه مدرسی می گويد رهبری
جريانات سياسی اپوزيسيون جمهوری اسلامی در خارج
است و اختناق اجازه نمی دهد اين سازمان ها و
احزاب در داخل كشور فعاليت علنی داشته باشند، بحث
درستی است، اما موقعيت و شرايط تشكيل حزب كمونيست
كارگری ايران در سال ۱۹۹۲، كاملا متفاوت با احزاب
و سازمان های ديگر است. آقای مدرسی اگر كمی منصف
باشد و واقعيت را نفی نكند، احتمالا خواهد پذيرفت
كه حزبشان نه تنها يك حزب كاملا خارج از كشور است
و از هيچ پايگاه طبقاتی برخوردار نيست، بلكه در
بهترين حالت نيز يكی از ده ها سازمان و حزب چپ و
كمونيست است كه در صحنه سياسی اپوزيسيون جمهوری
اسلامی حضور دارد. پس آقای مدرسی، در چنين وضعيتی
چگونه به خودتان اجازه می دهيد، بدون احساس
مسئوليت اجتماعی، مبارزه طولانی طبقاتی كارگران و
كمونيست ها در تاريخ ايران را نفی كنيد؟! نقد
سياسی تاريخ گذشته كاری بس با ارزش است اما نفی
آن به طور كلی برای جامعه و به ويژه برای نيروی
جوانی كه بايد به تاريخ گذشته جامعه اش آگاهی
داشته باشد، بسيار مضر است. به قول معروف تاريخ
گذشته چراغ راه آينده است.
هم چنين چرا شعور و آگاهی انسان ها را به غرب و
فرهنگ غربی محدود می كنيد؟ آيا از نظر شما انسان
هايی كه در آفريقا و آسيا و نقاط ديگر جهان غير
از غرب، كار و زندگی و مبارزه می كنند، شرق زده،
ناسيوناليست و بی فرهنگ هستند؟ شما خودتان را از
قماش كدام فرهنگ غربی می دانيد: فرهنگ بورژوايی
و فرهنگی كه با لشكركشی به عراق و افغانستان و قبل
از اين ها سازمان دهی صدها كودتا در آمريكای
لاتين و آفريقا و آسيا و با كشتار ميليون ها
انسان، و با ادعای «مبارزه با تروريسم»، برقراری «دمكراسی»،
«صلح» و «حقوق بشر»، فرهنگ غرب را بسط و گسترش می
دهند و يا فرهنگ كارگری كمونيستی كه خود را قبل
از هر چيز انترناسيوناليست تعريف می كند و انسان
ها را به سياه و سفيد، خارجی و داخلی، اروپايی و
آسيايی و آفريقايی و آمريكايی و زن و مرد تقسيم
نمی كند و اساسا نقطه عزيمت اش انسان است؟ اكنون
سرمايه بيش از هر زمان ديگری از تاريخ جهانی شده
است و به همين دليل مبارزه طبقاتی و صف آرايی طبقه
كارگر و بورژوازی در مقابل هم در تمام نقاط جهان
جريان دارد.
در مانيفست حزب كمونيست كه در تاريخ ۱۸۴۸ منتشر
شده است، می خوانيم: «… حال تماما وقت آن رسيده
است كه كمونيست ها نظريات و مقاصد و تمايلات خويش
را در برابر همه جهانيان آشكارا بيان دارند و در
مقابل افسانه شبح كمونيسم، مانيفست حزب خود را
قرار دهند. به اين منظور كمونيست های مليت های
كاملا گوناگون در لندن گرد آمدند…». بنابراين، در
مانيفست حزب كمونيست، بحث از اين كه كمونيسم و
كارگر پديده ای غربی است وجود ندارد، بلكه بحث از
«كمونيست های مليت های كاملا گوناگون» است. هم
چنين باز در مانيفست می خوانيم: «بورژوازی از طريق
بهره كشی از بازار جهانی به توليد و مصرف همه
كشورها جنبه جهان وطنی داد و علی رغم آه و اسف
فراوان مرتجعين، صنايع را از قالب ملی بيرون كشيد.
رشته های صنايع سال خورده ملی از ميان رفته و هر
روز نيز در حال از ميان رفتن است. جای آن ها را
رشته های نوينی از صنايع می گيرد كه رواج شان
برای كليه ملل متمدن امری حياتی است، رشته هايی
كه مواد خامش در درون كشور نيست، بلكه از دورترين
مناطق كره زمين فراهم می شود، رشته هايی كه محصول
كارخانه هايش نه تنها در كشوری معين، بلكه در
همه دنيا به مصرف می رسد. به جای نيازهای سابق كه
با محصولات صنعتی محلی ارضاء می گرديد، اينك
نيازهای جديد بروز می كند كه برای ارضای آن ها
محصول ممالك دوردست و سرزمين های گوناگون لازم
است. جای عزلت جويی ملی و محلی كهن و اكتفا به
محصولات توليدی خودی را، رفت وآمد و ارتباط و
وابستگی همه جانبه ملل با يكديگر می گيرد. وضع در
مورد توليد معنويات نيز همانند توليد ماديات است.
ثمرات فعاليت معنوی ملل جداگانه به ملك مشتركی
مبدل ميگردد. شيوه يك جانبه و محدوديت ملی بيش
از پيش محال و از ادبيات گوناگون ملی و محلی يك
ادبيات جهانی ساخته می شود». در اينجا نيز بر
خلاف نظر مدرسی، بحث از توليدات صنعتی، معنويات،
ادبيات و فرهنگ جهانی است نه فرهنگ غربی. از سوی
ديگر به همان نسبتی كه بورژوازی رشد می كند و
جهانی می شود، طبقه كارگر و انديشه اين طبقه، يعنی
كمونيسم نيز رشد و موقعيت جهانی پيدا می كند.
اكنون كار و سرمايه و مبارزه طبقاتی بين بورژوازی
و پرولتاريا خصلت جهانی دارد و به غرب محدود نمی
شود. يكی از دلايل پيشرفت سيستم سرمايه داری در
غرب و عقب ماندگی در شرق را بايد در سياست های
استعماری و كشورگشايی و جنگ های دولت های
امپرياليستی جستجو كرد. بنابراين، تاريخ كليه
جوامع بشری، تاريخ تضاد طبقات ستم گر و ستم كش
و استثماركننده و استثمارشونده است. پس تحقير
فرهنگ شرق، به طور كلی نادرست و غلط است. در شرق
نيز مانند غرب، تنها يك نوع فرهنگ و روابط و
مناسبات وجود ندارد. هر كدام از طبقات، فرهنگ و
ويژگی های خود را دارند.
ادامه دارد.
حزب كمونيست كارگری يا حزب رفرميستی ايران؟! (بخش دوم و پايانی)
بهرام رحمانی
سه شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۲ - ۹ دسامبر ۲۰۰۳
شهروند شماره ۸۴۵
حزب كمونيست كارگری
و مسئله قدرت
مدرسی، در ادامه گفتگويش با شهروند، درباره
حاكميت حزبی نيز می گويد: «تنها شيوه ای كه حزب
كمونيست كارگری را به قدرت خواهد رساند از طريق
اتكا به نيروی مردم و طبقه كارگر و آدم های آزادی
خواهی كه حوصله شان از دست اين وضعيت اسف بار
سر رفته و حزب كمونيست كارگری را پرچم «نه» گفتن
خودشان به وضع موجود می بينند».
نظری كه صرفا حاكميت حزبی را علم می كند، عملا
حاكميت طبقه كارگر را نفی می كند. بنابراين، چنين
موضعی ربطی به مبارزه طبقاتی كارگر و كمونيسم
ندارد.
رهبری حزب كمونيست كارگری، از همان سال های اول
تشكيل حزب در سال ۱۹۹۲، گام به گام مواضع سابق خود
را تغيير داد و از مواضع قبلی خود، يعنی قبل از
جدايی از حزب كمونيست ايران، عقب نشسته تا اين كه
امروز به يك جريان ليبرالی و رفرميستی تبديل شده
است. اگر كمی به عقب برگرديم و نگاهی به مواضع حزب
كمونيست ايران، در سال های آخر دهه ۹۰ بياندازيم
در رابطه با قدرت حزب و قدرت سياسی طبقه، به بحث
ها و اسناد فراوانی برخورد می كنيم. از جمله
بولتن های «ماركسيسم و مسئله شوروی»، كه در
ميزگردهای حزبی، به طور مفصل درباره حاكميت حزب و
طبقه كارگر، بحث و گفتگو شده است. حزب كمونيست
ايران آن دوره، به درستی از موضع طبقاتی انقلاب
۱۹۱۷ روسيه را يك انقلاب كارگری سوسياليستی
ارزيابی كرد، اما هنوز بيش از يك دهه از انقلاب
نگذشته بود كه گرايش كارگری سوسياليستی كنار زده
شد و سرمايه داری دولتی با تثبيت حاكميت حزب
كمونيست شوروی برقرار گرديد. حداقل از سال های
آخر دهه سی تا فروپاشی آن، حاكميت حزب در شوروی
اعمال می شد و طبقه كارگر بيش از هفتاد سال توسط
اين حزب حاكم و احزاب برادرش در بلوك شوروی، زير
شديدترين سركوب ها و رنج ها و استثمار قرار
داشتند. بنابراين در شوروی سابق، طبقه كارگر هيچ
قدرتی نداشت و حاكميت به طور مطلق در دست حزب
كمونيست شوروی بود و هر كس و هر جريانی كه به اين
حزب معترض بود و انتقاد داشت، توسط حزب حاكم به
نام «كارگر و كمونيسم» شديدا سركوب می شد. اين
حقايق و تجارب تاريخی پيش روی ماست. نبايد اين
تجارب را ناديده بگيريم.
لازم به تاكيد است كه هنوز هم حزب كمونيست ايران و
كومه له، از موضع طبقاتی برای تحقق شعار «آزادی،
برابری، حكومت كارگری» مبارزه می كند.
فراكسيون كمونيسم كارگری، كه در سال ۱۹۹۲ از حزب
كمونيست ايران جدا شد و «حزب كمونيست كارگری» را
بنيان گذاشت، طولی نكشيد كه در مواضع كمونيستی
سابق خود تجديدنظر كرد و در كنگره دوم اين حزب،
مواضع جديد خود را تحت عنوان اين كه حزب به جای
طبقه قدرت بگيرد را فرموله نمود. بدين ترتيب،
تجربه و نقدهای شوروی به آرشيو سپرده شد. سرانجام
تغيير مواضع و چرخش به راست رهبری حزب، منجر به
جدايی نزديك به ۱۵۰ نفر از كادرها و اعضای آن شد.
سرنگونی جمهوری
اسلامی با ده هزار نفر؟
كوروش مدرسی، در اين باره می گويد: «شايد يك وقتی
۱۰ هزار نفر در جايی داشته باشيم كه ناگهان بريزند
و فرض كنيد كاخ رفسنجانی و خامنه ای و خاتمی را
بگيريم و اعلام حكومت جديد و آزاد اعلام شود… اگر
دست ما باشد حتما اين كار را می كنيم و به قول
منصور حكمت با ده هزار نفر هم اين كار را می كنيم
و منتظر چيزی نمی مانيم…»
اين كه آقای مدرسی و حزب اش عزم كرده اند در يك
كشور هفتاد ميليونی قدرت را با ده هزار نفر بگيرند،
اگر هم شباهتی به كودتای نظامی نداشته باشد،
آشكارا ادعايی بی اساس و آرزويی كودكانه و شبيه
فيلم های تبليغاتی هاليوودی است.
براساس سوسياليسم علمی، رهايي طبقه كارگر، تنها
با اقدام مستقيم خود كارگران امكان پذير و عملی
است. طبقه كارگر با رهايی خود، كل جامعه بشری را
از يوغ و ستم بورژوازی آزاد می كند. هيچ حزبی به
تنهايی توانايی انقلاب ندارد. انقلاب با مبارزه
تشكل های توده ای و ضدسرمايه داری طبقه كارگر،
مردم محروم و تحت ستم و آزاديخواه و احزاب و
سازمان هاي كارگری كمونيستي صورت می گيرد. اگر هم
حزبی به طور اتفاقی به نام «كارگر و كمونيسم» به
قدرت برسد، بر فراز طبقه كارگر قرار خواهد گرفت.
در صورتی كه طبقه كارگر به حمايت از آن برنخيزد،
مسلما چنين حزبی به آسانی از حاكميت كنار نخواهد
رفت و براي حفظ موقعيت اقتصادی و سياسی خود دست به
سركوب طبقه كارگر نيز خواهد زد. سياستی كه دولت
های بلوك شوروی دنبال كردند و با وجود اين كه
احزاب به اصطلاح «كمونيست» بيش از هفتاد سال در
حاكميت بودند، نه تنها هيچ تاج گلی بر سر طبقه
كارگر نزدند، بلكه شديدا نيز اعتراضات كارگری را
سركوب كردند. با وجود چنين تجارب تلخ تاريخی، با
بافتن تئوری های جديد تحت عنوان «حزب و جامعه»، «حزب
و قدرت سياسی»، ساده لوحانه می گويند با ده هزار
نفر نيز می توان حكومت را در دست گرفت و مسايل
پيچيده اقتصادی، سياسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه را
نيز بدون پشتيبانی و دخالت توده ای و به ويژه
دخالت طبقه كارگر به راحتی و بدون دغدغه حل و فصل
كرد؟
بنابراين، جهت گيری و خيز برداشتن حزب كمونيست
كارگری براي كسب حاكميت، شبيه داستان «دون كيشوت
است كه زوبين در دست و شمشير بر كمر بر اسبی
ناتوان تر از خود سوار می شود و در جستجوی حوادث
و ماجراهای پهلوانی سر به دشت و بيابان می نهد».
اين كه حزب كمونيست كارگری، با چند صد نفر اعضای
خود از هزاران فرسنگ راه دور، به جنگ جمهوری
اسلامی می روند تا كاخ های اين رژيم جنايت كار
را تصرف كنند و با سرنگونی آن، حكومت سكولار خود
را اعلام كنند، خود داستان و حديث ديگری است.
تكرار طنز تلخ تاريخ است. چنين موضعی اگر با ساده
كردن امر سرنگونی رژيم و تغيير ساختارهای اقتصادی،
سياسی، نظامی و فرهنگی، با توهم پراكنی به مبارزه
طبقاتی لطمه نزند، تفكر ساده لوحانه و دل مشغولی
فردی و جمعی رهبری اين حزب را آشكارا به نمايش می
گذارد. چنين موضعی نفس انقلاب اجتماعی را لوث می
كند و از محتوا و مضمون طبقاتی و اجتماعی تهی می
سازد. اگر تغيير حكومت های مستبد مانند جمهوری
اسلامی، به اين آسانی ها بود، نه تنها اين رژيم
تاكنون صد بار سرنگون شده بود، بلكه جهان بشری نيز
چهره ديگر داشت.
با نگاهی به «مانيفست حزب كمونيست» به سادگی در می
يابيم كه ادعای حزب كمونيست كارگری در رابطه با
حزب و قدرت سياسی، چه قدر از اهداف كارگری
كمونيستی دور است. در مانيفست كمونيست، چنين آمده
است: «نزديك ترين هدف كمونيست ها همان است كه
ديگر احزاب پرولتاری در پی آن هستند؛ يعنی متشكل
ساختن پرولتاريا به صورت يك طبقه، سرنگون ساختن
سيادت بورژوازی و احراز قدرت حاكمه سياسی
پرولتاريا». هم چنين در مانيفست كمونيست می
خوانيم: «… نخستين گام در انقلاب كارگری عبارت از
ارتقاء پرولتاريا به منزله طبقه حاكمه و به دست
آوردن دموكراسی سوسياليستی است». توجه كنيم كه در
مانيفست كمونيست، بحث از حاكميت سياسی پرولتاريا
است نه حزب. بنابراين طبيعی ست كه حزب كمونيست
كارگری با تجديدنظر در كمونيسم و تفسيرهای من
درآوردی، چاره ای جز سقوط به مواضع ليبرالی ندارد.
مسلما بين طبقه و حزب تفاوت وجود دارد. وجه تمايز
حزب با طبقه كارگر اين است كه حزب كمونيست، مبارزه
روشنی را با اهداف و برنامه و جهت گيری های
مشخص عليه بورژوازی سازمان دهی كرده و پيش می
برد و از منافع طبقه كارگر به طور كلي دفاع می
كند. در حالی كه درون طبقه گرايشات مختلفی مانند
گرايشات «سنديكاليستی»، «آنارشيستی»، «رفرميستی» و
«كمونيستی» فعاليت دارند. گرايش كمونيستي طبقه
كارگر، با نقد گرايشات ديگر می كوشد منافع كل طبقه
كارگر را نمايندگی كند. در واقع حزب ابزار سياسی
- تشكيلاتی طبقه كارگر است كه پيشروترين بخش
طبقه و كمونيست ها در جهت دادن مبارزه طبقه كارگر
و توده های محروم و تحت ستم و آزادی خواه متحد می
شوند تا نقش تاريخی خود را ايفا كنند. بنابراين،
نبايد جايگاه حزب و طبقه را مخدوش كرد و حزب را
به جای طبقه كارگر گذاشت. چنين موضعی هم برای
احزاب كمونيست و هم طبقه كارگر خطرناك است. تنها
احزاب جدی و پيگير كمونيستی می توانند مسئوليت
خطير پيش برد امر مبارزه پيچيده طبقه كارگر و
انقلاب اجتماعی را هدايت و رهبری كنند؛ نه احزابی
كه خود را قيم و طلب كار طبقه كارگر می دانند و
در هر حركتی از يك سو، به چپ و راست می غلتند و
از سوی ديگر، ناصادقانه و بدون كم ترين انتقادی
به مواضع نادرست خود به سياست های اپورتونيستی
خود ادامه می دهند. حزب كمونيست كارگری، نمونه
تيپيك چنين حزبی است؛ حزبی كه همواره جايگاه
طبقاتی خود را گم كرده است و خود را به طور تخيلی
تنها «آلترناتيو» می پندارد و به خود اجازه می
دهد به هر سياست نادرستی به نام «كارگر و
كمونيسم» دست بزند. حزبی كه صرفا به اراده و نيروی
خودش چشم انداز حمله به بورژوازی و نيروهای تا
دندان مسلح آن و تسخير كاخ هايش را در سر می
پروراند، دچار تخيل شده است.
شيرين عبادی، برنده
جايزه صلح نوبل ۲۰۰۳
آخرين سئوال شهروند، از كوروش مدرسی، در رابطه با
خانم شيرين عبادی، برنده جايزه صلح نوبل ۲۰۰۳ است.
مدرسی در جواب می گويد: «خانم عبادی زن است،
مسلمان است يا لااقل ادايش را در می آورد، حكومتی
نيست و فكر می كنند شانسی دارد كه اوضاع را كنترل
كند و مردم را مدتی معطل خود…»
حزب كمونيست كارگری، با اعلام برنده جايزه صلح
نوبل، فعاليت های اصلی خود را به اين امر اختصاص
داده است. سياستی كه احزاب جدی كارگری كمونيستی از
آن پرهيز می كنند. در حالی كه حزب كمونيست كارگری،
تنها جريان به اصطلاح «كمونيست و كارگر؟!» است كه
چهار سال پيش خانم شيرين عبادی را از ايران برای
شركت در «كنفرانس مدوسا» (سازمان زنان اين حزب)،
دعوت كرد. اين كنفرانس در استكهلم برگزار شد.
يعنی حزب كمونيست كارگری، زمانی عبادی را به
كنفرانس خودش دعوت كرد كه وی، مانند امروز خود
را يك زن «مسلمان» می ناميد؛ از رای دادن به
خاتمی دفاع می كرد؛ مخالفتی با اعدام نداشت و از
موضع كنونی خود كه ظاهرا با اعدام مخالفت می كند
بسيار عقب تر بود. پرسيدنی است اكنون چه شده است
كه اين حزب، بر سر خانم عبادی، اين همه جنجال و
هياهو راه انداخته است؟ به قول معروف نه به آن
شوری شور و نه به اين بی نمكی!؟ از اين كه
كميسيون اعطای جايزه صلح نوبل، سياسی است و در
چهارچوب اهداف و سياست های دولت های امپرياليستی
غرب برنده آن را به طور سالانه نيز تعيين می كند،
نبايد كم ترين شكی داشت. اين كه رژيم جمهوری
اسلامی و دولت های غرب، از اين جايزه به نفع
سياست های خود سوء استفاده سياسی می كنند، بايد
به روشنگری و افشاگری سياسی دست زد. جنجال و
هياهويی كه حزب كمونيست كارگری راه انداخته است،
صرفا تلاشی براي مطرح كردن خود است و ربطی به درد
و غم جامعه ندارد. تلاشی برای سرپوش گذاشتن بر
راست روی هايش مانند همكاری با طيف راست
اپوزيسيون در سالگرد ۱۸ تير و دعوت از خانم عبادی
برای كنفرانس سازمان زنان خود در استكهلم در سال
۱۹۹۹ است. حزب كمونيست كارگری، حتا در استكهلم
برای عبادی، باديگارد گذاشته بود (يكی از اعضای
اين حزب كه باديگارد شيرين عبادی در استكهلم بود،
اخيرا خودش در راديو شبكه زنان، اين مسئله را
بروز داده است) و هم چنين برای وی، مهمانی های
خصوصی نيز ترتيب داده بودند. آيا در رفتارهای
متناقض حزب كمونيست كارگری، بايد دم خروس را
قبول كرد يا قسم…؟!
بدين ترتيب، اگر
قرار است جمهوری اسلامی با يك انقلاب اجتماعی و
طبقاتی سرنگون شود، قاعدتا آلترناتيو انقلاب
كنندگان نيز نه حاكميت يك حزب، بلكه حكومت كارگری
است. در چنين روندی هر گونه بهانه ای از قبيل اين
كه طبقه كارگر آمادگی ندارد، پس بايد حزب قدرت را
بگيرد و طبقه كارگر نيز از آن حمايت كند، تنها
بهانه ای برای دور كردن طبقه از حاكميت است. در
اين كه در لحظاتی از تاريخ، شرايط ويژه ای به
وجود می آيد و جامعه در مقابل آن غافلگير می
گردد، امر ديگری است و طبقه كارگر و تشكل های
كارگری كمونيستی نيز در صورت بروز چنين موقعيتی
جواب مناسب خود را خواهند داشت. تشكل های كارگری
و احزابی كه منافعی جدا از منافع طبقه كارگر
ندارند، نبايد به غير از انقلاب اجتماعی و حركت به
سوي لغو مالكيت خصوصی و كار مزدی و برپايی جامعه
كمونيستی، مشغله های ديگری براي جامعه بتراشند.
طبقه كارگر ايران و توده های محروم و آزادی خواه
در انقلاب ۵۷ توانستند، رژيم سلطنتی را سرنگون
كنند. از اين كه كارگران قهرمان صنعت نفت دست به
اعتصاب زدند و به نيروی های سركوبگر فرآورده های
نفتی ندادند؛ جلو صدور نفت به آفريقای جنوبی و
اسراييل را بستند و خواهان آزادی همه زندانيان
سياسی و برقراری آزادی های فردی و جمعی شدند؛ هم
چنين كارگران سعی كردند از طريق تشكل های خود از
جمله شوراها كنترل توليد و توزيع را در دست بگيرند،
امروز نيز با حضور جوانان تحصيل كرده ای كه در دو
دهه اخير درون اين طبقه وارد شده اند، بافت اين
طبقه تغيير يافته و به مراتب نسبت به سال ۵۷ آگاه
تر و سياسی تر هستند. كارگران جوان، در كنار
كارگران قديمی و با تجربه، اين توان و ظرفيت و
پتانسيل را دارند كه متشكل تر با افق و چشم انداز
طبقاتی ظاهر شوند و حكومت واقعی خود را تشكيل دهند.
بنابراين، نبايد قدرت طبقاتی كارگران و رهبران
عملی آن را كه به ويژه در سال های اخير با وجود
اختناق و ترور و اعدام، صدها اعتصاب و تظاهرات و
تحصن را سازمان دهی و رهبری كرده اند، دست كم
گرفت. اكنون طبقه كارگر جوان ايران، بيش از هر
زمان ديگری از اين توانايی برخوردار است كه به
بهترين وجهی نيازهای جامعه را برآورده سازد و
آزادی های فردی و جمعی، فضای آزاد و دمكراتيك،
برابری واقعی زن و مرد، زندگی شاد و بالنده براي
كل جامعه به ويژه برای كودكان و جوانان، عدالت و
رفاه همگانی و اجتماعی را نيز برقرار كند.
در چنين شرايطی، رهبران حزب كمونيست كارگری، با
اين توهم كه هر چه قدر سياست های خود را
ليبراليزه كنند و از گرايش كارگری كمونيستی دور
شوند، به همان نسبت نيز جايگاهی در نزد بورژوازی و
روابط و مناسبات آتی و ائتلاف های سياسی پيدا
خواهند كرد، سخت در اشتباهند. چرا كه اگر هم امروز
اپوزيسيون بورژوايی به حزب كمونيست كارگری روی خوش
نشان می دهد، نه از موضع قدرت، بلكه از ضعف است.
از اين رو، اگر اپوزيسيون بورژوايی صفوف خود را
متحد سازد، اولين جريانی كه قربانی خواهد شد حزب
كمونيست كارگری است. اگر حزب کمونيست كارگری
خودخواهی و ادعاهای كاذب خود را كنار بگذارد و چشم
خود را بر واقعيت ها باز كند، متوجه می شود كه در
صف بندی های كنونی واقعا اين حزب، به حاشيه
رانده شده است و انزوا در انتظارش است. هر چند كه
حزب ياد شده با راه انداختن هياهو و فيل هوا كردن
سعی می كند صورت خود را با سيلی سرخ سازد و
واقعيت ها را به روی خود نياورد. اگر رهبران اين
حزب، از سر مصلحت و منفعت طبقه كارگر به جهان
پيرامونی خود بنگرند، خواهند ديد كه اگر به اين
شكل به سياست های خود ادامه دهند، در بن بست
كامل گير خواهند كرد.
سرانجام، بايد بر اين مسئله تاكيد كرد كه جامعه
ايران در داخل و خارج كشور با محافل گوناگون، تشكل
ها، سازمان ها، احزاب و تعداد بی شماری از
افراد چپ و كمونيست روبرو است كه اگر «حزب
كمونيست كارگری» را نيز بخواهيم به عنوان يك جريان
چپ و نه رفرميست و ليبرال به حساب بياوريم، تنها
يكی از اين احزاب است. در چنين موقعيتی نزديكی و
مشورت و تبادل نظر و همكاری و اتحاد بين گرايشات
كارگری كمونيستی امری ضروری و به نفع مبارزه
طبقاتی است، بر عكس هر گونه نزديكی به احزاب و
گرايشات بورژوازی به ضرر مبارزه طبقاتی در جامعه
ايران و مغاير با اهداف و آرمان های كمونيستی است.
از اين رو، عمل و پراتيك سياسی حزب كمونيست كارگری،
شبيه آن داستانی است كه در روی شاخه ای نشسته و
با تبر به جان آن افتاده كه با شكستن اين شاخه،
خودش سقوط می كند و آسيب می بيند. بنابراين، به
نفع آينده اين حزب نيز هست كه از يك سو، در نظريات
خود تجديدنظر كند و به جای آكسيونيسم و راه
انداختن هياهوی ژورناليستی، پرخاشگری و توهين به
سازمان ها و احزاب و عناصر چپ و كمونيست، به نقد
سياسی از مواضع آن ها بپردازد و از سوی ديگر، به
جای همكاری و نزديكی با طيف راست و سلطنت طلب،
دست كم رابطه خود را با سازمان ها و احزاب چپ و
كمونيست، از حالت خصمانه كنونی خارج سازد و زمينه
را برای برقراری روابط و مناسبات سالم سياسی و
محترمانه متقابل مساعد سازد. چنين حركتی هم به نفع
اين حزب و هم به نفع مبارزه طبقاتی ضدسرمايه
داری طبقه كارگر در جهت سرنگونی جمهوری اسلامی و
برپايی حكومت كارگری است.
حزبی كه برای دولت سكولار مبارزه می كند، امر خودش است، اما ابزار مناسبی برای طبقه كارگر و انقلاب اجتماعی و لغو مالكيت خصوصی و كار مزدی نيست.