نگاهی  متفاوت به جنبش کردستان                                                       

استراتژی احزاب کردی دررابطه با منازعه ملی در کردستان چاره سازنیست .

 احزاب و گروهای چپ تاریخآ برخورد نادرستی به مسله ملی داشته اند .

 جریانات  راست و ناسیونالیست کرد خواهان حل ریشه ای مسئله ملی  نیستند .

استراتژیی که متکی به استقلال کردستان نباشد حل ریشه ای مسله ملی را مد نظر ندارد .

 

 کردستان و جنبشهای اجتماعی آن ، مسئله ای  پیچده و در عین حال مهمی در معادلات  سیاسی ایران و منطقه  است که میتوان گفت تا کنون درک درستی از آن بدست داده نشده است . امروزه استنباط و تفسیرهای گوناگونی از خود جنبش کردستان وجود دارد . گاهآ تعریف های متضاد و متناقصی از آن میشود که بعضأ هیچگونه قرابت و یا نزدیکی با واقعیت عینی ندارد . این تناقضات و کج فهمی ها قبل از اینکه صرفآ ناشی از عدم درک و فهم کافی ، یا به عبارت دیگر عدم شناخت ازاین مسئله باشد ، از یک دید و نگرش ایدئولوژیکی ناشی میشود که مانع از یک تبیین درست وواقعی از این جنبش میشود . بدون یک تعریف و توضیح درست ازیک چنین معضل اجتماعی، امکان ارائه یک راه حل اصولی و منطقی برای آن غیره ممکن است .الزامآ تعریف و تبیین درست از یک جنبش اجتماعی و اینجا مشخصآ جنبش کردستان در وهله اول به معنای تآیید و یا مخالفت با آن نیست ، چراکه از روی واقعیت شناسی و پژوهشگری میشودبه سراغ این پدیده اجتماعی رفت  و جنبش کردستان را آنطور که هست دید وتصویر نمود و سپس  به بررسی و تحلیل ماهیت و محتوای آن پرداخت و در صورت لزوم میتوان آنرا مورد حمایت قرار داد یا بر عکس آنرا ارتجاعی دانست و با آن مخالفت نمود . ما میدانیم که حرکتها وجنبشهای اجتماعی مستقل از احزاب سیاسی در درون جامعه وجود دارند .  در اساس این جنبشهای اجتماعی هستند که احزاب سیاسی را شکل خواهند داد ، نه بر عکس . وجود احزاب و جریانات سیاسی و دخالتگری آنها در سمت و سو دادن به این حرکات اجتماعی به عنوان فاکتوربعدی مطرح هستند. در نتیجه هم منطقآ و هم از لحاظ علمی بررسی حرکتهای اجتماعی مستقل از احزاب  وجریانات سیاسی  کارسازتر است  بر متن چنین تحلیلی از حرکات اجتماعی سپس میتوان به جایگاه و موقعیت احزاب در درون این جنبش  پرداخته شود واستراتژی وسیاستهای آنها مورد ارزیابی قرارگیرد . دخالت دادن ایدئولوژی واستفاده از آن در بررسیهای اجتماعی ،به مثابه  یک متدولوژی نادرست تنها ازطرف احزاب ونیروهای سیاسی بکار گرفته نشده است. متآسفانه بیشتر تاریخ نویسان و مورخان ما نیز ازبکار گیری چنین روشی بی بهره نبوده اند . به جرأت میتوان ادعا کرد که اکثریت قریب به اتفاق آنها نیز در این کارخود یعنی در تصویرکشیدن جنبشهای اجتماعی طی دورانهای مختلف در کردستان  ناموفق بوده اند ، چرا که بیشترآنها بصورت یکجانبه تنها در وصف این جنبشها و رهبری آنها  و تعداد معدودی هم در نفی مطلق آنها پرداخته اند . با این مقدمه و توضح کوتاه برای روشن شدن بیشتر به بررسی رایج ترین تفکرات و نگرشهای موجود در مورد جنبش کردستان  در درون جامعه خواهم پرداخت .

 نگاه ناسیونالیستها به جنبش کردستان

یکی از متداول ترین تفکرات موجود دردرون جامعه ما و به این اعتبار هم در میان جنبشهای اجتماعی آن ناسیونالیسم و اندیشهای ناسیونالیستی است . من در همین بخش و در یک سطح عمومی ابتدا به نگاه ناسیونالیستها به خود جنبش کردستان اشاره ایی خواهم داشت و سپس به اختصار رابطه احزاب و جریانات سیاسی کرد با  ناسیونالیسم را بررسی واستراتژی این احزاب را درقبال جنبش کردستان تحلیل و مورد ارزیابی قرارخواهم  داد .

 همچنانکه همه میدانیم  ناسیونالیسم در اساس یک ایدئولوژی بورژوازی است و در نتیجه ارزشها و معیارهای آن هم در همین راستا و چهارچوب قرار خواهند گرفت . وجود طبقات و کشمکشهای طبقاتی و در همین رابطه ناعدالتیهای اجتماعی جزئی از وجود ذاتی چنین ایدثولوژیی و در نهایت چنین سیستمی است که ناسیونالیستها در پی استقرار آن در فردای قدرت گرفتن خود و یا ملت خودی هستند . این نه تنها در موردناسیونالیستهای کردستان بلکه در همه جای دیگر چنین است ساختار سیاسی و اجتماعی مورد علاقه آنها و آلترناتیوی که دنبالش هستند در اساس همان است که هم اکنون در جامعه موجود و سر کاراست . اعتراض و نقدی که ناسیونالیستها به جامعه و سیستم حاکم دارند اعتراض و نقدی پایه ای نیست .  خواهان تغییرات جدی و اساسی در مناسبات اجتماعی نیستند .  تنها تغییری که میخواهند این است که ملت خودی در صدر امور قرار گیرد و دارای کیان مربوط به خود باشد . از منظر و دید آنها مناسبات طبقاتی درون جامعه ، استثمار و ناعدالتیهای اجتماعی به قوت خود باقی میماند .  به همین دلیل است که ناسیونالیسم در شرایط کنونی به مثابه یک نیروی انقلابی که خواهان چنین تعییرات ریشه ای در کل ساختار سیاسی ،اجتماعی، اقتصادی باشد محسوب نمیشود . چنین نقشی از لحاظ تاریخی برای ناسیونالیسم تنها به یک دوره معین تاریخی محدود میگردد دورانی که  در تقابل با سیستم فئودالیته و تلاش برای براندازی آن از جایگزینی سیستم مدرنیته  وسرمایه داری مدرن حمایت و پشتیبانی میکرد . از نقطه نظرناسیونالیستها تمام حرکتهای اعتراضی و کل جنبش کردستان در یک چیز خلاصه میشود و آن هم جنبش عمومی مردم کردستان برای رهایی از ستم ملی است . جنبشهای اجتماعی دیگر واعتراضات اقشار مختلف درون جامعه یا ندیده گرفته میشود ویا اگر هم دیده شود به آنها بها چندانی داده نخواهد شد . جنبشهای اجتماعی از قبیل جنبش کارگری که  برای مطالبات کارگری و رهایی از ستمهای طبقاتی که بر دوش آنها سنگینی میکند ، و یا جنبش زنان که برای حقوق برابر و تساوی طلبانه  با مردان و دیگر حقوق پایمال شده خود تلاش میکنند وغیره .....اینها درتفکرناسیونالیستها جایگاه چندانی ندارد و در باور آنها هم‌ چیزو همه کس باید در خدمت امرجنبش ملی قرار گیرد ،چرا که بدون دستیابی به حقوق ملی دستیابی به دیگر خواستها یا غیر ممکن و یا بی ارزش بشمار میآید . جنبشهای اجتماعی دیگر نه تنها در جهت تقویت جنبش ملی به حساب آورده نمیشوند بلکه عملآ آنها در تقابل با جنبش ملی ارزیابی میشوند . وجود آنها را مایه تفرقه و تضعیف جنبش ملی میدانند . چنین تعریفی از جنبش کردستان  یعنی قلمداد کردن آن صرفآ به جنبش ملی و نادیده انگاشتن دیگر جنبشهای اجتماعی چیزی را بیان نمیکند ، جزیک نگرش خاص ایدئولوژیکی که منافع طبقاتی مشخصی را تعقیب میکند .  سوآلی که اینجا مطرح است این است که چرا باید جنبش کارگری وخواستها و مطالبات اقشار زحمتکش کرد که در بدترین شرایط زندگی بسر میبرند و بیش از هشتاد درصدجامعه کردستان را در بر میگیرند کمتر از مسئله ملی اهمیت داشته باشد ؟ چرا جنبش زنان و خواست نجات از  قید و بندهای زندگی اسارت آمیزشان کمتر ازمسئله ملی باید باشد ؟ درجه اهمیت این یا آن حرکت و اعتراض اجتماعی نزد همه یکسان نیست قائدتآ نیروها و جریانات چپ بنا به آرمانهای فکری و عقیده تیشان بیشتر به جنبش های کارگری و طبقاتی توجه دارند و جریانات ناسیونالیستی به مسائل ملی و الاآخر . اما آنچه که دراینجا میخواهم روی آن تآکید داشته باشم این است که به مثابه یک خلاء و یک اشکال جدی در نگرش ناسیونالیستها حتی از زاویه و دید جامعه شناسی به جنبش کردستان ،  انکار وجود این حرکتهای اجتماعی در درون جنبش کردستان است که براحتی  وجود آنها انکارمیشود . تنها زمانیکه این جنبشها در یک ابعادی وسیع اجتماعی ظاهر و نمایان میشوند آنوقت از جانب این نیروها آنهم بطور مقطعی و تاکتیکی گویا از روی ناچاری نیم نگاهی  به آنها انداخته میشود و در بهترین حالت به مثابه نیروی ذخیره جنبش ملی از این حرکتها یاد و استفاده میشود و وعده و وعید زندگی بهتر و تلاش برای خواستهای آنها به بعداز رهایی ملی موکول میگردد.  در حالیکه بهبود در وضعیت زنان و یا کارگران الزامآ به رفع ستم ملی مستقیمآ گره نخورده است .  رفع ستم ملی تنها یکی از خواستها مردم کردستان و به این اعتبار یکی از  انگیزه های برپایی و وجود جنبش کردستان است  . همچنانکه گفته شد انگیزه ها و فاکتورهای دیگری درادامه و برقراری این جنبش دخیل هستند که نمیتوان آنها را نادیده گرفت . سهم و وزن هر کدام ازاین جنبشها در مقاطع مختلف میتواند متفاوت باشد اما حضور ووجود آنها غیر قابل اغماض است . در اینجا ما براحتی متوجه این حقیقت ساده میشویم که نگرش ناسیوسیونالیستها به جنبش کردستان و تعریفی که از این جنبش دارند با واقعیت عینی درون جامعه فرسنگها فاصله دارد .

ناسیونالیسم مکتب فکری خاصی است که در برخورد به تمامی پدیده ها و مو ضوعات اجتماعی ارجحیت برای ملت خودی قائل است وهمیشه منافع ملی رادر صدر اولویت خود قرار میدهد . تشکیل دولت و کشور مستقل خودی اوج این تفکر است . حال ببینیم تعامل ناسیونالیسم کردی با این قضیه چگونه بوده و هست . احزاب وجریانات کردی به مثابه پرچمدارو نماینده چنین تفکرو ایدئولوژیی عملآ تا چه اندازه در چنین مسیری گام برداشته اند .

 تاریخ بیش از یک سده اخیر در خاورمیانه و دردرون کشورهایی که ملت کرد در میان آنها تقسیم گشته است  از یکطرف شاهد بی حقوقی مطلق و سرکوبگریهای وحشیانه حکومت های دیکتاتور و توتالیتر این کشورها و توطئه گریهای همیشگی آنها علیه مردم ستمدیده کرد ، و از طرف دیگر شاهد مبارزه سرسختانه ملتی است که برای رهایی از اسارت هر آن از تلاش باز نه ایستاده است . جنبشهای اجتماعی زیادی طی این مدت در کشورهای فوق برپا شده است . ملت کرد از فرصتهای تاریخی زیادی برای آزاد نمودن خویش ازاسارت وزندانی که برایش ساخته اند بهره جسته است . ناکامی تمامی این حرکتهای اجتماعی تا به امروز اکثرآ با توطئه گری قدرتهای منطقه همراه بوده و این فاکتور به مثابه یکی ازعوامل مهم در به شکست کشاندن آنها بسیار موثربوده است . این دخالتگری و توطئه گریها خود گواه این حقیقت است که مسئله ملی در کردستان ومشکل ملت کرد محدود به یک کشور نیست بلکه یک معضل منطقه ای است . این رانه تنها توطئه گری دولتهای مذکور بلکه هم سرنوشتی و تاثیرگذاری های متقابل این جنبشها بر همدیگر در همه مراحل شکل گیری و ادامه کاری آنها نیز به ما میگوید، این را درد مشترک و اهداف و آرزوها و همچنین تاریخ مشترک  به ما میگوید ، که مسئله ملی و معضل و مشکل ملت کرد تنها محدود به یک کشور نیست به همین دلیل هم راه حل عادلانه ریشه ای و دائمی در داخل یک کشوربرای آن متصور نیست . تاریخ و تجربه تاریخی  به ما ثابت  میکند که دولتهای حاکم بر این کشورها چه در گذشته وچه حال تحت هیچ شرایطی حاضر نبوده و نیستند کمترین حقی را برای ملت کرد  قائل شوند و یا برسمیت بشناسند . هر گونه صدای حق طلبی راکه از جانب ملت کرد بلند شده باشد با سخترین شیوه ممکن جواب داده اند . ملت کرد تا همینجا هم بها بسیار سنگینی برای رهایی و آزادی خود ازاسارت این دولتها و کشورها متحمل گشته است . این سرکوبگریهای وحشیانه تحت لوای حفظ تمامیت ارضی این کشورها که نشأت گرفته ازاعتقادات عمیق شوینستی پان ایرانی ،پان عربی ، و پان ترکی است انجام میگیرد. در نتیجه فکر نمیکنم اگر کسی بطور جدی خواها ن رفع این ستم بزرگ تاریخی برملت کرد در کردستان باشد کوچکترین تردیدی به خود راه بدهد که تا زمانی که این حکومتها و دولتهای شبیه آنها در این کشورها در قدرت باشند هیچگونه راه حل عادلانه ای برای رفع چنین ستمی  پیدا شود.

با وجود همه اینها ما میبینیم و شاهد این هستیم که جریانات ناسیونالیست کردی که هویت وجودی آنها تنها به مسئله ملی و رفع ستم ملی گره خورده است سیاست اصلی آنها متکی بر دستیابی و توافق با این دولتها وراه حل آنها برای مسئله ملی خودموختاری و فدرالیسم درچهارچوب این کشورها است . مقبولیت چنین سیاستی  در میان آنهاقبل از هر چیز به ماهیت این نیروها ومحتوی ومضمون برنامه و آلترناتیو آنها برای آینده جامعه و درنهایت پراکتیک و عملکرد سیاسی آنها بر میگردد ، که در اساس تفاوت زیادی با سیسم حاکم بر جامعه ندارد . معامله گریهای پنهانی و محرمانه با این دولتها و ساختن و کنار آمدن با آنها برای تقسیم قدرت یکی از ارکان دائمی سیاست وحتی استراتژی این احزاب و نیروها بوده است . این نه تنها در مورد احزاب ناسیونالیست در مقطع فعلی  ، بلکه در مورد گذشته و دیگرجریانات ناسیونالیستی که در رآس جنبشهای اجتماعی قرار داشه اند نیز کاملآ  صدق خواهد کرد . با وجود خواست و تمایل وسیع مردم کردستان به تشکیل دولت مستقل کردی درهیچکدام از بخشهای کردستان ، رهبران ناسیونالیست این جنبشها چنین خواستی را مطرح نکرده اند . ( منظوراینجا از تشکیل دولت کردی ، کردستان بزرگ "  پان کردیست " از طریق الحاق چهار پارچه کردستان نیست . هر چندطرح چنین خواستی جرم نیست و ممکن است در صورت استقلال بخشهای مختلف کردستان ، اتحاد داوطلبانه این بخشها در یک سیستم و حکومت کنفدرالی درآینده ضرورت پیدا کند.) بنظر میآید که رهبران جریانات ناسیونالیست کردی هم به نوعی تقدس تمامیت ارضی این کشورها را پذیرفته و برسمیت شناخته اند و  باکی از این ندارند که هر از گاهی آشکارا این را بیان کنند که از هر ایرانی ایران تر یا از هر عراقی عراقی تر هستند ، و برای اثبات چنین ادعایی هم با مباهات به طرح فدرالیسم خود اشاره خواهند داشت ، واز دموکراسی  برای  کشور مربوطه خود سخن وری خواهند کرد .این در حالی است که نفرت عمیق ملی در کلیه وجوه سیاستهایشان علیه اقوام و ملیتهای دیگربه عینی دیده میشود . حمایت ناسیونالیسم کرد از اشغال عراق توسط آمریکا وجنایات روزانه ارتش و نیروهای آمریکایی علیه مردم عراق خود نمونه چنین سیاستی است که بدون شک این نفرت قومی را بین ملت کرد با دیگر ملتها افزایش داده است . در ارتباط با ملت خودی هم کوچکترین دموکراسی قائل نیستند . ( جنگهای خونین و طولانی مدت احزاب ناسیونالیست کردی با همدیگرو با دیگر نیروها در همه بخشهای کردستان ، وجود حاکمیت حزبی و تقسیم قدرت از  بالا بین دواداره  در کردستان عراق به مدت پانزده سال وبرقراری یک سیستم رهبری دائمی وبعضآ حتی موروثی و طایفه ای خود نمونه های خوبی برای اندازه گیری معیاررعایت دموکراسی ازجانب این نیروها است ) در نتیجه نه دموکراسی خواهی ظاهری آنها واقعی است و نه ادعای دفاع پیگیرانه از حقوق ملی مردم در کردستان  . جالب اینکه در ارتباط با استراتژی سیاسی آنها وقتی پرسیده شود که چرا خودموختاری یا فدرالیسم ؟ چرا استقلال و تشکیل دولت کردی نه ؟ در جواب ما با دو استدلال کاملآ متضاد ومتفاوت از جانب آنها روبرو خواهیم بود . از یک طرف به ما گفته میشود که به دلیل وجود دولتهای دیکتاتورمنطقه طرح خواست استقلال عملی و واقع بینانه نیست . چون این دولتها به هیچ وجه چنین شرایطی را نخواهند پذیرفت .( از این بگذریم که در هیچ کجای دنیا و در هیچ مرحله ای از تاریخ ما ندیده ایم که دشمنان یک ملتی که دیکتاتور و فاشیست هم بوده باشند با خواست جدایی و استقلال آنها براحتی موافقت کرده باشند و طرح چنین خواستی از جانب یک نیرویی به قبول آن از جانب طرف مقابل موکول گردد )  در اینجا ما میبینیم که دیکتاتوری بودن سیستم این حکومتها مانع ازطرح خواست استقلال و تشکیل دولت ملی کردی از جانب آنهامیشود . از طرف دیگر به ما گفته میشود که فدرالیسم طرح همزیستی آرزومندانه دریک دولت و سیستم دموکراتیک است . سیستمی که چنان آزادی و دموکراسی در آن حاکم است که اگر ملت کرد خواهان جدایی باشد طبیعتآ کسی مانع آن نخواهد شد . در اینجا نیز ما متوجه میشویم که ناسیونالیستهای ما در یک شرایط دموکراتیک نیزخواهان استقلال و تشکیل دولت ملی کردی نیستند ، و فدرالیسم را ترجیح میدهند . در نتیجه راه حل استقلال و تشکیل دولت کردی از جانب آنها و در سیاست و استراتژی که دنبال میکنند غایب است . درحقیقت میتوان گفت که آنها به هیچ وجه حق تعیین سرنوشت را برای ملت کرد نمیخواهند . پیشنهاد طرح فدرالیسم از جانب نیروها وجریانات ناسیونالیست صرف نظر از ماهیت و محتوای آن عملآ طرحی در مقابل حق تعیین سرنوشت است . چرا که آنهاهمچنانکه در بالا توضیح داده شد در هیچ شرایطی نه در زمانیکه دیکتاتوری حاکم است و نه زمانی که دموکراسی برقرار است با خواست جدایی و استقلال موافق نیستند . در حالیکه حق تعیین سرنوشت به معنای حق جدایی و تشکیل دولت مستقل هم هست .  هم اکنون در کرستان عراق ما شاهد چنین اتفاقی هستیم که چنین خواستی آشکارا نادیده گرفته میشود . چرا که رسمآ برای تعیین آینده کردستان به آراء مردم کردستان مراجعه نکردند . از بالا با توافق با دیگر نیروهای ارتجاعی این حق طبیعی مردم کردستان رازیر پا گذاشتند . این در شرایطی بود که در حاشیه و بطور غیر رسمی و جانبی از مردم رفراندم شد و 98% مردم کردستان رآی به جدایی وتشکیل دولت مستقل کردی دادند . در نتیجه به چنین فدرالیزمی نه تنها نمیتوان گفت اتحاد آرزومندانه ، بلکه این دقیقآ ادامه همان الحاق اجباری است . در ارتباط با جنبشهای گذشته هم بطور مثال  جنبش کردستان ایران در سالهای1324 که توسط قاضی محمد رهبری میشد واز جانب جریانات ناسیونالیست کرد به یکی از رویدادهای مهم تاریخی و سمبلیک ملی محسوب میگردد مابا این حقیقت روبرو هستیم که مطالبات  بیان شده این قدرت محلی توسط شخص قاضی محمد از خودگردانی و در بهترین حالت خودموختاری محلی فراتر نرفته است . ادعای القاب "جمهوری مستقل کردستان" ازجانب بعضیها به این رویداد تاریخی هیچ سندیت و به این معنی اعتبارتاریخی ندارد اسناد و مدارکی که توسط خود حزب دموکرات کردستان ایران و رهبری این حزب منتشر شده است صحت و درستی چنین گفته ای را به خوبی تآیید میکند .  در کردستان عراق هم  جنبشهایی که رهبری آنها در دست شیخ محمود در اواخر دهه دوم قرن بیستم وسپس ادامه دهندگان آن حزب دمکرات کردستان عراق و بارزانیها در دهه های شصت وهفتاد میلادی ، هیچکدام خواستار استقلال از کشور عراق نبوده اند ، و تنها خواست آنها خودموختاری یا به گفته خودشان حکم ذاتی یا اتونومی  بوده است . درنتیجه میتوان گفت که احزاب وجریانات ناسیونالیست کردی که دررآس جنبشهای تاکنونی قرار گرفته اند و آنها را هدایت کرده اند به یک معنی ناسیونالیست به مفهوم کلاسیک وواقعی کلمه نبوده اند چراکه به هر دلیلی هیچکدام از آنها نه در سیاست رسمی و نه در عمل خواهان جدایی وتشکیل دولت مستقل کردی نبوده اند . در توجیه این کار معمولآ استدلال شرایط سخت اقلیمی ومنطقه ایی وعدم پشتیبانی قدرتهای بزرگ ازچنین خواستی آورده میشود ومطرح ننمودن خواست استقلال به درایت سیاسی وواقع بینی رهبران این جنبشها ترجمه میشود . اما ما میدانیم واقعیت چیز دیگری است . استراتژی احزاب ناسیونالیست کرد اساسآ نه متکی به مردم کردستان و جنبش اجتماعی آنها بلکه با اتکا به دولتها و قدرتهای خارجی  پی ریزی و پیش رفته است . سهم طلبی وشریک شدن در قدرت محلی و یا مرکزی و زدوبند در دستیابی به دیگر خواستهایشان با توصل به قدرتهای خارجی اساس استراتژی این احزاب بوده است . به همین دلیل هم وقتی که این قدرتهای خارجی با توجه به مصالح و منافعشان از حمایت این جنبشها دست شسته اند ، رهبران کرد نیز علیرغم حضور و حمایت میلیونی مردم راه تسلیم و شکست را برگزیده اند . شکست جنبش کردستان عراق در سال 1975 با وجود صد هزار نیروی مسلح ، یا تسلم شدن قاضی محمد که باعث اعدام ناجوانمردانه خود وی و دیگر رهبران جنبش کردستان ایران در سال 1324 شمسی نیزگردید بجز نتیجه و نشانه بی اعتقادی و عدم اتکا آنها به توده های مردم چیز دیگری نمیتواند باشد . آنچه ما تا کنون شاهدش بوده ایم ، این دور تسلسل پایان ناپذیرحمایت بی دریغ و کم نظیر مردم کردستان ازاین جنبشها و رهبران ناسیونالیست آن از یکطرف و پشت کردن این رهبران و این احزاب به مردم ستمدیده کردستان و خواستهای آنها از طرف دیگر بوده است .

اما علی رغم وجه مشترک زیاد این جنبشها در بخشهای مختلف کردستان ، در عین حال هر کدام از ویژگیهای خاص خودنیز برخوردار هستند  تا آنجا که به جنبش کردستان ایران برمیگردد . مردم کرد زبان این دیار به دلیل الحاق طولانی مدت آن به کشور ایران ، چنین تصوری را در میان سردمداران وجریانات و نیروهای ناسیونالیست  ملت حاکم بوجود آورده که نه تنها کردستان ایران و مردم آن بلکه تمامی ملت کرد در بخشهای دیگر را یک " قوم " ایرانی ال اصل" بپندارند ، و سودای این را در سر بپرورانند که اگر برایشان مقدور گردد روزی این "قوم" پراکنده و بلا زده را به مام وطن عزیزشان ایران ملحق و برگردانند . غافل از اینکه به دلیل تفکر شویونیستی و عظمت طلبانه حکومتهای یکی پس از دیگری ایران و اعمال مستبدانه و فاشیستی گونه آنها طی این همه سالیان متمادی نه تنها کوچکترین سمپاتی نسبت به آنها و میهن آریائی آنها در میان مردم کردستان وجود ندارد ، چه بسا کینه و تنفرعمیقی را هم بوجود آورده است . مردم کرد در کردستان ایران هم مانند دیگر بخشهای کردستان در طول تمام مدت زمانیکه زیر چترحاکمیت دولتها و کشور ایران بوده اند ، هیچوقت نه به مثابه ملت و نه به عنوان شهروند از حقوق برابر با ملت بالادست و شهروندان آن برخوردار نبوده و همیشه همچون ملتی زیردست و تحقیر شده وشهروندانی محروم و درجه دوم به آنها برخورد شده است و ستم ملی بر ملت کرد سیاست دائمی و پایه دار دولتهای حاکم بر کشور ایران بوده است .

 آنچه که جنبش کردستان ایران بویژه جنبش کنونی را از بعضی لحاظ ودر مقایسه با جنبشهای بخشهای دیگر کردستان در دیگر کشورها متمایز میسازد ،وجود حرکتها و جنبشهای اعتراضی قویتر برای دفاع از حقوق کارگران ،زنان ، کودکان ، و .. است که همزمان وهمسو با جنبش ملی برای رفع ستم ملی در جریان است . این جنبشهای اجتماعی خود بر آمده و ناشی از مناسبات اجتماعی و طبقاتی جامعه امروزی کردستان است  مناسباتی که مهریک جامعه سرمایه داری عصر حاضر را در خود نهفته دارد .  جنبشهای ملی درگذشته ،وحتی جنبش سالهای 1324در کردستان ایران ، در یک مقطع تاریخی کاملآ متفاوتی شکل گرفته بودند که در آن مناسبات فئودالی هنوز حاکم و از ریشه قوی برخوردار بود .  تآ ثیرات این نوع مناسبات بر این جنبشها و انعکاس آن را در سیاستهای آنها میتوان براحتی دید . در آن زمان هم رهبران ناسیونالیست این جنبشها برعکس دیگر جنبشهای مشابه در بخش اعظم دیگر نقاط دنیا نه تنها از جنبش دهقانان زحمتکش برای مصادره زمینهای اربابان حمایت نکردند از آنجا که بخش زیادی از رهبری جنبش ملی دردست خود این اربابان بود ، در مقابل آن ایستادند . در کردستان عراق نیز جنبش ملی که توسط بارزانی رهبری میشد در مقابل اصلاحات ارضی از بالا توسط حکومت مرکزی عبدلکریم قاسم موضعی مخالفت جویانه اتخاذ نمود این مسئله بیانگر این حقیقت است که ناسیونالیسم کرد و احزاب مربوط به آن نه تنها در شرایط کنونی بلکه در گذشته هم ، هیچوقت منافع قشرهای محروم و زحمتکش کردستان رادرهیچ مقطعی نمایندگی نکرده است . بهر حال همچنانکه میدانیم امروز جنبش کردستان ایران در یک شرایط کاملآ جدیدی پیش برده میشود . این شرایط تازه در اساس متآثر از وجود طبقات اجتماعی جدیدی است که هر کدام از آنها دارای حزب سیاسی و به نوعی نماینده خود در درون جنبش کردستان هستند واین برای اولین باراست که ما شاهد چنین پدید‌ ای درتاریخ کردستان و جنبشهای اجتماعی آن هستیم . پیدایش و وجود گرایشات طبقاتی واجتماعی درون جامعه و انعکاس آن در شکل گیری احزاب سیاسی با ایدئولوژی و اهداف و برنامه های کاملآ متفاوت و دخالتگری آنها در جنبش کردستان در واقع اساسی ترین خصلت و ویژه گی خاصی است که جنبش کردستان ایران را از دیگرجنبشهای ملی در گذشته متمایز میسازد . امروز ما با دو گرایش اصلی و دو آلترناتیوسیاسی طبقاتی برای هدایت و رهبری جنبش کردستان روبرو هستیم . یک گرایش چپ با اهداف و آرمانهای برابری طلبانه و عدالتخواهانه ودر نهایت سوسیالیستی، ودیگری یک گرایش راست با استراتژی و سیاستهای ناسیونالیستی  .

درارتباط با تمایز بیشتر جنبش کردستان در ایران با دیگربخشهای کردستان موارد متعدد دیگری را میتوان بر شمرد از جمله دور و نقش مذهب و همچنین دور و نقش بعضی از سنتهای عقب مانده دیگرازقبیل روابط طایفه ای و عشیره گری و یا موقعیت وجایگاه زنان درجامعه وغیره ... که در واقع همگی آنها خود به نوعی به همان فاکتوراساسی که اول و در بالا به آن اشاره شد بر میگردد و بازتابی از همان مناسبات اجتماعی درون جامعه و وجود و نقش و تآثیرگذاری گرایشات سیاسی و طبقاتی و احزاب سیاسی درون آن است . کارکرد و نتیجه عملی این مسئله یعنی شرایط خاص جنبش در کردستان ایران  و ربط و تآثیر آن بر گرایش ناسیونالیستی ، اساسآ  و قبل از هر چیز محدود کردن احزاب و جریانات ناسیونالیستی این بخش در سوداگری و معامله برسر جنبش کردستان و خواستها و مطالبات مردم کردستان وهمچنین محروم ساختن آنها از بعضی امکانات در مقایسه با بخشهای دیگر بوده است . بطور مثال به دلیل همین روابط عشیره ای  در بخشهای دیگر کردستان بویژه  در کردستان عراق ، کافی است که سر قبیله یا طیفه ای با یکی از احزاب ناسیونالیست باشد تا به راحتی چندین هزار نفر از افراد این قبیله بصورت مسلح در خدمت این حزب در آیند . درحالیکه در کردستان ایران چنین چیزی سنت نیست . انصافآ باید این را هم اضافه نمود که ناسیونالیستهای کرد در بخشهای دیگر کردستان هیچ محدودیتی نداشته اند که در خدمت کشورهای اقلیمی در آیند . آنها بطور آشکارا و علنی برای زدن و نابود ساختن  مخالفین سیاسی کرد خود بارها  به پیشقراول ارتشهای کشورهای دشمن تبدیل شده اند، وهمین مسئله یعنی بکارگیری نیروهای ناسیونالیست کرد از جانب دولتهای منطقه ، درتضعیف ودرنهایت شکست جنبشهای کردستان به عنوان فاکتوری مهم نقش ایفا کرده است . اما جو وفضای نسبتآ رادیکال در کردستان ایران مانع از چنین کاری ازجانب ناسیونالیستهای این بخش حداقل بصورت علنی شده است .  جنگ طولانی حدکا علیه کومه له به نوعی در هماهنگی و همسویی با جمهوری اسلامی پیش برده میشد اما این کاراز ترس مردم و افکار عمومی علنی نبود . از این نوع تمایزات و محدودیتها که بگذریم درخصوص نقش و جایگاه ناسیونالیسم و احزاب مربوط به آن  چه از لحاظ استراتژی سیاسی و اهداف برنامه ای برای جنبش کردستان ، و جه از لحاظ پراکتیکی و عملکرد سیاسی آنها در حقیقت فرق چندانی وجود ندارد . در کردستان ایران حدکا تنها حزبی بود که به تنهایی ناسیونالیسم کرد رابرای مدت طولانی نماین&