|
|
جنبش اجتماعی زنان در ایران، نقش آن در تحولات انقلابی و رابطه آن با مبارزه طبقاتی
رها نیکو
طرح مسئله جنبش زنان در ایران اکنون یک جریان فراگیر اجتماعی است که در میان همه گروهها و طبقات جامعه ریشه دوانیده است. زنان را در پوشش اسلامی به بند میکشند، در خیابانها به بهانه "بد حجابی" تحقیرشان میکنند، به دلیل عاشق بودن به تازیانه میبندنشان و یا در میانه خاک سنگافشانشان میکنند، به خاطر فریاد حقخواهی بر سنگفرش خیابانها کشانده، به زندان میافکنندشان و . . .، اما این زنان تسلیم نمیشوند و در تلاش برای دستیابی به جایگاه انسانی و اجتماعی خود در جامعه ایران، از همه روشهای ممکن وموثر بهره میجویند، نیروهای خود را به آزمایش میگذارند و تجربه میاندوزند. همین واقعیت که امروزه اندک جریان جدی سیاسی در میان مخالفین رژیم جمهوری اسلامی یافت میشود که از حقوق زنان و خواستههای آنان سخن نراند، خود نشان از قدرتگیری جنبش زنان و به بارنشستن تلاش فعالین این جنبش در ایجاد حساسیت نسبت به مسئله زنان در جامعه بطور کلی و جامعه سیاسی ایران بطورخاص دارد. با این همه باید پذیرفت که هنوز خیلی راه مانده است که بتوان چهره مردانه این جامعه را تغییر داد و از یک تحول اساسی در نگرش مردسالارانه آن سخن گفت. تا آنجا که به جنبش کمونیستی و چپ ایران مربوط میشود، میتوان گفت برای اولین بار در تاریخ این جنبش است که در مورد مسائل زنان مطالب گستردهای نوشته میشود، سمینارها و گردهمآییهای بسیاری سازمان داده میشود، برنامههای رادیویی و تلویزیونی گوناگونی برگزار میگردد و . . . . همه این اقدامات اگر چه پیشرفتی در خصوص برخورد به مسئله زنان را نشان میدهد، اما هنوز هم شماربسیاری از این کوششها در همان چارچوبههای سنتی مردسالارانه درجا میزنند. بدین معنی که هنوز هم بسیاری از گرایشات درون این جنبش و حتی خود زنان سوسیالیست که در گفتاراز جنبش اجتماعی زنان پشتیبانی میکنند و سنگ این جنبش را به سینه میزنند، در عمل و در آنجایی که مبارزات زنان بر سر این یا آن مسئله مشخص زنان و نابرابریهای جنسیتی در جامعه اوج میگیرد، تحت این عنوان که خواستههای زنان دراین مبارزات بسیار ناچیز بوده و یا این که افرادی از این مبارزین به نحوی به جریانات رفرمیستی و یا لیبرالیستی مربوط میگردند، در مورد آن سکوت میکنند و حتی برخی سعی در بیاعتبارکردن آن دارند. این "رادیکالهای اصولگرا" در توضیح رویگردانی خود از مبارزات حی و حاضر زنان ایران، عمدتأ چنین استدلال میکنند که این زنان دست به ریشه ستم جنسیتی نمیبرند ومطالبات و خواستههای آنان در چارچوب منافع و مواضع فمینیسم اسلامی و لیبرالیسم محدود بوده و ربطی به منافع زنان کارگر و زحمتکش ندارد. اما اگر از خود آنان پرسیده شود که شما ریشه ستم جنسیتی را در چه میبینید و چگونه و در چه روندی میخواهید آن را به چالش بگیرید، با مجموعهای از گفتارهای کلی و کلیشهای روبرو میشویم که همه آنها در آخر به این جا ختم میشوند که ستمگری جنسیتی جزئی از ستمگری طبقاتی است که با لغو مالکیت خصوصی و انقلاب سوسیالیستی پاسخ میگیرد. پس جنبش زنان اگر میخواهد دست به ریشه ستم جنسیتی ببرد، باید خود را به مثابه یک جنبش ضد سرمایهداری سازمان دهد، با جنبش کارگری درآمیزد و اهداف و مطالبات خود را به برنامه یک انقلاب سوسیالیستی گره بزند. روشن است چنین بینشی در سیاستهای راهبردی خود، خواه ناخواه از زنان ایران میخواهد که از جداسازی جنسیتی - بخوان حرکت مستقل خود- دست برداشته و در جنبش کارگری حل گردند. جالب این جا است که همه این تبیینها و اندرزها در آخر هم با یک ترجیحبند همیشگی همراه است که "ما از هر گونه تغییری ولو کوچک و جزئی در وضعیت زنان حمایت و پشتیبانی میکنیم"، اما هیچگاه روشن نمیگردد که این حمایت و پشتیبانی کجا و چگونه قرار است خود را نشان دهد. اینکه جنبش کارگری ایران هنوز هم یک چهره مردانه دارد، واقعیتی است که گمان نمیکنم کسی بتواند آنرا انکار کند. این واقعیت اما پیش از هر چیز بیانگر این حقیقت است که پیکار زنان با ستمگری جنسیتی در جامعه، نه از جنس مبارزه طبقاتی و یا جزئی از آن، بلکه مبارزهای است که در درون مبارزه طبقاتی نیز جریان دارد. مشکل این جا است که "چپ اصولگرا" ایران نمیتواند میان مبارزه زنان با ستمگری جنسیتی در جامعه و مبارزه طبقاتی زنان و مردان کارگر علیه ستمگری طبقاتی، مرز روشنی بکشد. جنبش زنان نه بر اساس ترکیب جنسیتی و یا ترکیب طبقاتی آن، بلکه با مضمون و اهدافی که دنبال میکند باید مورد داوری قرار گیرد. همانگونه که مبارزه پرستاران- که در ایران عمدتا دارای ترکیب جنسیتی زنانه است – برای افزایش حقوق و مزایای شغلی خود، مبین اعتراض زنان به ستم جنسیتی در جامعه نیست، همانطورهم زنان کارگر در مبارزه خود علیه قوانین موقتی کار ویا برای افزایش دستمزد و بهبود شرایط کار و یا در حمایت و پشتیبانی از کارگران وشوهران اخراجی خود، فینفسه هنوز جنبش اعتراضی زنان را نمایندگی نمیکنند، حتی اگر این مبارزات و حمایتها از سوی صف مستقلی از زنان انجام گیرد. جنبش زنان در فلسفه وجودیش جنبشی است که در راه برچیدن سامانه مرد- پدرسالاری چه در عرصه خانواده و چه در عرصه اجتماعی، و دستیابی به برابری با مردان در همه زمینههای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی تلاش میکند و میخواهد چهره مردانه جامعه را اندک اندک تغییر داده و ساختار اجتماعی و فرهنگی زن ستیزانه را از پیکره جامعه بزداید. تا آنجایی که به بیان مشخص این مبارزه در چارچوب جامعه سرمایهداری مربوط میشود، این جنبش خواستار تحول اساسی در شالودههای خانواده عرفی و سنتی برجای مانده از جوامع پیشاسرمایهداری و تغییر در سازمان اجتماعی کار به گونهای است که مشارکت اجتماعی و آزادانه زنان را در زندگی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه تامین نماید. طبیعی است هر اندازه نظام اجتماعی جامعه مستبدتر و فضای سیاسی بستهتر باشد و یا در شرایط مشابهای چون ایران که عرف و سنتهای عقب مانده و ارتجاعی پیوسته از سوی دولت، مذهب و شریعت، تقویت و تحکیم میگردد و ارزشهای زن ستیزانه در جامعه مشروعیت قانونی و حقوقی دارند، مبارزه زنان با ستم جنسیتی در جامعه، خودبخود رنگ سیاسی به خود میگیرد. همانگونه که هر اعتراض حقطلبانه و خواست طبیعی و انسانی کارگران چون درخواست حقوق پرداخت نشده خود در ایران امروز، یک حرکت سیاسی قلمداد میشود و با واکنش تند نیروهای سرکوبگر رژیم روبرو میگردد، مبارزه برابری طلبانه زنان هم با توجه به ساختار سیاسی و ایدئولوژیک دولت سرمایهداری ایران، یک چنین خصوصیتی به خود میگیرد. اما این واقعیت وارونه نباید موجب آن گردد که ما با شاخصهای یک مبارزه سیاسی به جنبش زنان نگاه کنیم. بدین معنی که سیاسی بودن و یا نبودن، ضد رژیم بودن و یا نبودن، ضد مذهب بودن و یا نبودن مبارزه زنان را مبنایی برای داوری حرکت آنان قرار دهیم و بر مقاومت و مبارزات اجتماعی آنان، به این دلیل که در این مبارزات اجتماعی، زنان تنها یکرشته از خواستههای اقتصادی و اجتماعی خود را دنبال میکنند و سخنی از سرنگونی رژیم، مبارزه طبقاتی و سوسیالیسم به میان نمیآورند، مهر سازشکاری زده و تحت عنوان مرزبندی با رفرمیسم و لیبرالیسم آنرا به کناری نهیم. خود واقعیت حی و حاضر مبارزه زنان ایران، جدا از هرگونه تجزیه و تحلیل تئوریکی به ما نشان میدهد که جنبش زنان یک جریان فراگیر اجتماعی است که نوک پیکان حمله آن، نابرابریهای جنسیتی در جامعه و سلطه گری مردان بر زنان را نشانه میرود. پیامدها و دستاوردهای این مبارزه در ضربه زدن به فضای مردانه جامعه و عقب راندن سامانه مردسالارانه در ایران، چه خود این زنان بر آن آگاهی داشته باشند و چه نداشته باشند، چه خود آنان آنرا بخواهند و چه نخواهند، به گسترش آزادیهای فردی و اجتماعی و همراه با آن گسترش آزاد و همه جانبه مبارزه طبقاتی در جامعه میانجامد که طبقه کارگر بیش از هر گروه و طبقه دیگری در جامعه از آن بهره میگیرد. اگر به مسئله ستمگری جنسیتی در جامعه ایران از یک دید تاریخی نگاه کنیم و از این منظر موقعیت کنونی زنان ایران را مورد کنکاش قرار دهیم، میتوانیم ببینیم که درد و رنجی که زنان ایران اکنون با آن دست و پنجه نرم میکنند، تنها ناشی از وجود رژیم مذهبی و بشدت زن ستیزجمهوری اسلامی نیست که تصور شود با کنار رفتن این رژیم و برچیدن قوانین زن ستیزانه آن، موقعیت زنان در جامعه متحول میگردد. وجه دیگر و هنوز پایهایتر مشکل امروزین زنان ایران، گرفتار بودن آنان در بند مناسبات سنتی و عرفی عقب مانده و مردسالارانه، و تسلط ساختار فرهنگی زن ستیزانه درجامعه است، که همچون چنگال آهنینی آنها را درهم میفشارد. پدیدههایی چون خشونت خانگی و یا قتلهای ناموسی که امروزه در جامعه ایران رواج دارد، دستآورد رژیم جمهوری اسلامی نیست. اگر رژیم جمهوری اسلامی در چارچوب قوانین حقوقی و کیفری خود، به موقعیت فرودست زنان و حاکمیت بیچون و چرای مردان بر آنها، در واحد خانواده و در سطح جامعه جنبه قانونی و حقوقی بخشیده است، اما این جامعه مردسالار ایران است که آمادگی پذیرش و سوخت و ساز این چنین قوانینی را در درون خود دارد و هر روزه آنرا را در زندگی و مناسبات خود جاری میسازد. کما اینکه در رژیم پهلوی که مدعی و مروج نوعی مدرنیسم و لائیسیته بود و حتی قوانینی را نیز به سود زنان به اجرا درآورد، باز هم زنان هم چنان در چنگال مناسبات سنتی مردسالارانه گرفتار بودند. چگونه میتوان بر عمق و گستره آسیبها و زیانهای جسمی، روحی و روانی که اکنون بر زنان و کودکان ایران وارد میشود، آگاه بود و بر نقش عرف و سنت در شکلگیری رخدادهایی این چنین تکاندهنده در جامعه تاکید داشت، ولی با این حال، مبارزه زنان ایران را با این عرف و سنتها و قوانین تقویت کننده آنها، تحت عنوان "جدال میان سنت ومدرنیته" مردود دانست. چنین رویکردی به مسئله زنان در ایران و مبارزات کنونی آنان، به هر بهانهای که باشد، در عمل خالی کردن پشت مبارزینی است که با چنگ و دندان برای گرفتن ابتداییترین و بدیهیترین حقوق انسانی خود مبارزه میکنند. به باور من موجبی که "چپ اصولگرا" ایران را علیرغم اعتقادش به پشتیبانی و حمایت از جنبش زنان، در عمل به موضعی بیتفاوت و یا حتی تضعیف کننده نسبت به مبارزه عینی و حی و حاضر زنان در ایران میکشاند، از دو جنبه باید مورد توجه قرار گیرد. یکی از جنبه شناخت شناسانه و دیگری از جنبه فرهنگی، یعنی گرفتار بودن در بند همین سامانه مردسالارانهای است که در جامعه ما چیرگی دارد و دارای ریشههای عمیق تاریخی است. تا آنجایی که به جنبه شناحت شناسانه این موضوع مربوط میگردد، واقعیت این است که این "چپ اصولگرا" در تبیین سرمایهداری ایران مشکل دارد. او در بررسی از شرایط اقتصادی – اجتماعی ایران به این نتیجه میرسد که ایران یک کشور سرمایهداری است با همه آن مؤلفهها و تعیینات اساسی که در کتاب سرمایه مارکس به نحو همه جانبهای شرح داده شده است. بر همین مبنا وبه نحوی منطقی ماهیت تحولات انقلابی آتی درایران را سوسیالیستی ارزیابی کرده و نتیجه میگیرد که در شرایط کنونی این تنها جنبش کارگری است که از پتانسیل انقلابی برخوردار است و سایر جنبشهای اجتماعی مطرح مانند جنبش زنان، جنبش دانشجویی، جنبش انقلابی خلق کرد و . . .، ماهیتأ جنبشهایی بورژوایی، رفرمیستی و لیبرالیاند که تنها در صورتی میتوانند یک نقش انقلابی در تحولات آتی بازی کنند که با جنبش کارگری درآمیزند و به ستیز با سرمایهداری برخیزند. اما از سوی دیگر، در دنیای واقعی و زمینی، این "چپ اصولگرا" با واقعیت دیگری روبرو است که در ناهمخوانی با برداشتهای تئوریک او قرار دارد. او میبیند که همه جنبشهای اجتماعی مطرح در جامعه ما آشکارا خصلتی دموکراتیک از خود نشان میدهند. به جنبش کارگری، بعنوان یگانه جنبش مورد علاقه و توجه "چپ اصولگرا" نگاه کنیم . خواستههای این جنبش در شرایط کنونی، بر اساس آنچه که از زبان فعالین و رهبران آن بیان میشود، اساسأ یکرشته خواستههای دموکراتیک است. خواست داشتن تشکل مستقل از دولت، خواست برخوردار شدن از حق اعتصاب، خواست افزایش دستمزد بر اساس رشد نرخ تورم، خواست برخوردارشدن از یک زندگی شرافتمندانه و . . . .، همه اینها چیزی بیشتر از یک رشته خواستههای بورژوا دموکراتیک نیستند. جنبش انقلابی خلق کرد را در نظر بگیریم، این جنبش با دولت مرکزی بر سر حل یک مسئله اساسی دموکراتیک، یعنی مسئله ملی در جدال است. مسئلهای که اگر یک پاسخ مناسب از نقطه نظر منافع آنی و آتی طبقه کارگر بگیرد، نه تنها موجب میشود که انرژی انقلابی این جنبش به درستی در جهت توسعه تحولات انقلابی دموکراتیک در کل ایران بکارافتد، بلکه از آن مهمتر، این امر به ایجاد اتحاد و همبستگی کل طبقه کارگر ایران و افرایش تاثیرگذاری این طبقه بر همه جنبشهای انقلابی در ایران یاری میرساند. جنبش زنان را در نظر بگیریم، این جنبش در شرایط کنونی میکوشد یکی از دشوارترین و پیچیدهترین گرهگاههای تحولات انقلابی در ایران، یعنی درهمکوبیده شدن و پس رانده شدن سامانه مرد – پدر سالاری سنتی و عرفی برجای مانده از جامعه کهن را بگشاید. گشایشی که درآن، هر چه زنان موفقیت بیشتری داشته باشند، به همان میزان راه برای ایجاد دگرگونیهای ژرفتر و همه جانبهتر اجتماعی نیز هموارتر میگردد. اما "چپ اصولگرا" با این تناقض چگونه برخورد میکند؟. او به جای آنکه مبانی نظری و برداشتهای خود از سرمایهداری ایران را از نو وارسی کرده و کاستیها و نارسائیهای آنرا رفع نماید، به جای آنکه در پی یافتن پاسخی واقعی و عینی به این مسئله باشد که چرا دولت سرمایهداری ایران این چنین جنونآمیز با هرگونه آزادیهای اجتماعی و حقوق بورژوا دموکراتیک مردم دشمنی میورزد، چرا طبقه کارگر ایران که تاریخی به اندازه تاریخ خود سرمایهداری ایران دارد، هنوز هم ناگزیر برای برخوردار شدن از ابتداییترین و بدیهیترین حقوق بورژوا دموکراتیک خود باید به نبرد دست زند، و بسیارچراهای دیگری در این پیوند، میکوشد واقعیت جنبشهای اجتماعی مطرح در جامعه را به گونهای بیان و تفسیر کند که با تئوریهای او سازگار گردد. در تاریخ دیده شده است که پیدایش سرمایهداری در همه جا کمابیش با یک رشته آزادیهای بورژوا- دموکراتیک همراه بوده است. اما تاریخ صدساله اخیر ایران نشان میدهد که در ایران ما با یک سرمایهداری روبرو هستیم که از همان آغاز شکلگیری خود، بشدت آمرانه و مستبدانه بوده و با هر جلوهای از آزادیهای بورژوا – دموکراتیک سر ستیز داشته است. چه درآن هنگام که یک دولت بورژوایی بظاهر مدرن و سکولار در ایران حاکم بود و چه امروز که یک دولت سرمایهداری مذهبی و آشکارا ضد دموکراتیک، حاکمیت سیاسی ایران را در دست دارد. همین واقعیت به لحاظ تاریخی متناقض، موجب پیچیدگی بسیاری از مسائل اساسی تحولات انقلابی و از آن جمله مسئله زنان و چگونگی پیشروی جنبشهای اجتماعی برابریطلبانه زنان در ایران گردیده و بسیاری از فعالین سوسیالیستی جنبش زنان را به کجاندیشی زیانباری در تعیین سیاستهای راهبردی خود در جنبش زنان کشانیده است. از جمله این تناقض موجب گردیده که بسیاری از پژوهشگران و نظریهپردازان چپ، با کمرنگ ساختن ماهیت طبقاتی دولت جمهوری اسلامی، خصوصیت مذهبی آنرا چنان برجسته میکنند که گویا ما در ایران یک نوع دولت ماورای طبقاتی و یک نوع آریستوکراسی مذهبی داریم که حتی سرمایهداری ایران نیز از وجود آن در رنج است. ویا به کشفیات تئوریکی از این دست میرسند که گویا در ایران اکنون زیربنای اقتصادی جامعه با روبنای کهنه (والبته غیرطبقاتی) آن در تضاد قرار گرفته است و همین تضاد است که موجب برانگیختن جنبشهای اجتماعی کنونی از جمله جنبش زنان در ایران میگردد. برای نشان دادن بیپایه بودن چنین ارزیابیهایی کافی است به یک نمونه اشاره شود. ما میدانیم که از دیدگاه مذهب و همچنین بر اساس قوانین کیفری وحقوقی حکومت جمهوری اسلامی، دربسیاری از موارد چون شهادت، قضاوت، دیه، قصاص، زنان دارای اعتبار حقوقی برابر با مردان نیستند. اما درهمین حکومت طبق قانون انتخابات، زنان درامور سیاسی یعنی امور مربوط به تعیین نمایندگان مجلس، ریاست جمهوری، نمایندگان مجلس خبرگان که خود این مجلس تعیین کننده رهبریت همه جانبه نظام جمهوری اسلامی در زمینه مسائل داخلی و روابط خارجی است، دارای اعتبار سیاسی برابر با مردان هستند. همین یک نمونه نشان میدهد که برخورد رژیم جمهوری اسلامی به زنان اساسا یک برخورد سیاسی است و از مذهب به مثابه ابزاری عمدتا معنوی برای سرکوب و تحقیرزنان با هدف تقویت و تحکیم نهاد خانواده مرد - پدر سالار سنتی، و حفظ و حراست از سیستم اقتصادی – اجتماعی حاکم بر ایران استفاده میکند. طبیعی است در شرایطی که نیاز به انجام تحولات اساسی دموکراتیک در تمامی زمینههای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی از بند بند جامعه ما بیرون زده و هر روز بیش از پیش در رشد و گسترش جنبشهای وسیع اجتماعی، در شعارها و خواستههای کارگران، زنان، جوانان، دانشجویان، ملیتهای تحت ستم، در جامعه نمود آشکارتر و شفافتری مییابد، اپوزیسیونهای بورژوایی رژیم نیز میکوشند این نیاز به تحولات دموکراتیک را در راستای منافع خویش تعریف کرده و افق جنبشهای اجتماعی آزادیخواهانه مردم ایران را بر اساس باورهای خویش شکل دهند. گرایشات لیبرالی بویژه جریانات پیگیرآن، در چارچوب نیاز خود به عقب راندن دولت از عرصه کنترل و اداره امور اقتصادی و ایجاد یک فضای باز سیاسی در جامعه، که شرط لازم برای قوامگیری یک طبقه قدرتمند بورژوازی با احزاب واقعی خود و پایگیری اشکالی از دموکراسیهای پارلمانتاریستی است، مدافع یکرشته مطالبات دموکراتیک چون برابری حقوقی زنان و مردان، آزادی بیان و اندیشه، آزادی اعتصاب و تشکیل اجتماعات و احزب در جامعه بوده وانجام این اقدامات را در برنامه خود میگنجانند. این حد از دموکراتیسم نه دروغین است و نه تنها یک ادعا. بلکه چهره واقعی بورژوازی لیبرال را نشان میدهد که ما مدلهای سیاسی و حکومتی مطلوب آنرا در همین کشورهای اروپای غربی میتوانیم بینیم. اما "چپ اصولگرا" ایران که به درستی با این حد از دموکراتیسم توافق ندارد، با این واقعیت داده شده چگونه برخورد میکند؟. او که بنابر بنیانهای فکری خود و ارزیابی که از ساختار سرمایهداری ایران دارد، تحقق کلیه مطالبات دموکراتیک مردم ایران واز آن جمله مطالبات جنبش زنان راتمامأ به یک انقلاب سوسیالیستی محول میسازد، هرگونه همسویی تاکتیکی با این لیبرالیسم را عین سازش طبقاتی و سر فرودآوردن در مقابل لیبرالیسم و رفرمیسم قلمداد میکند. به همین دلیل و در ادامه همین پژوهشهای اصولگرایانه است که به این اختراع تئوریک میرسد که ستمگری جنسیتی جزئی از ستمگری طبقاتی است. در این شکی نیست که تحولات اقتصادی و اجتماعی در ایران در تحلیل نهایی به انکشاف مبارزه طبقاتی مربوط میگردد، اما این حقیقت نه تنها از اهمیت و نقش مبارزه مستقل زنان و جنبش اجتماعی آنان نمیکاهد، بلکه برعکس، به این دلیل ساده که پیشرفت زنان در عقب راندن جامعه مردسالار، خود یکی از الزامات انکشاف مبارزه طبقاتی است، بر اهمیت موجودیت و موضوعیت مستقل این جنبش تاکید دارد. هر اندازه زنان بتوانند به فضای مردانه چیره بر ایران، ضربه وارد کنند، هر اندازه زنان بتوانند در زندگی اجتماعی مشارکت بیشتری داشته و نقش مؤثرتری را در عرصههای گوناگون اجتماعی و درمراکز قدرت و تصمیمگیری ایفا نمایند، به همان میزان نیز شرکت و دخالتگری آنان در مبارزات سیاسی و طبقاتی در جامعه، از جمله در جنبش طبقه کارگر و امور مربوط به سازمانیابی و تشکلپذیری این طبقه نیز افزایش مییابد. در نتیجه مبارزه طبقاتی در جامعه آشکارتر و واقعیتر رخ مینماید و جامعه به مرحلهای که در آن یک جنبش کارگری توانمند، آگاه و متشکل از زنان ومردان کارگر، در مقابل جبههای از زنان و مردان استثمارگر قرار میگیرد و توانایی آنرا دارد که چارچوب سرمایهداری را درهمشکسته و به سازمان دادن یک اقتصاد سوسیالیستی دست زند، نزدیک و نزدیکتر میگردد. همانگونه که در پیش اشاره کردم، موضع نادرست "چپ اصولگرا" دربرابر مبارزات جاری زنان در ایران، از جنبه فرهنگی و خصوصیتی افراد نیز باید مورد توجه قرار گیرد. این واقعیتی است که هنوز هم بسیاری از "رادیکال سوسیالیستها" ما چه زن و چه مرد، متأثر از نظام ارزشی و رفتاری مردسالارانه در ایران، دارای اندیشه و عمل مردسالارانه هستند. چگونه میتوان یک سوسیالیست، یعنی پیگیرترین دموکرات و آشتی ناپذیرترین مدافع آزادیهای اجتماعی بود، ولی در عین حال بر چنین مقاومت و مبارزهای که اکنون زنان ایران با شهامت، شجاعت و جسارت تحسین برانگیزی در برابرخشونت و زورگویی ازخود نشان میدهند، چشم فرو بست و باز هم ادعا نمود که از کوچکترین تغییری در وضعیت زنان حمایت میکنیم. برای نمونه به حرکت اجتماعی گستردهای که اکنون تحت نام "کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر و اصلاح قوانین تبعیضآمیز" توسط زنان و به ابتکار فعالین جنبش زنان در ایران جریان دارد اشاره میکنم. آیا میتوان بر این حرکت اجتماعی زنان ایران به این دلیل که این زنان تنها خواستاریکرشته تغییرات و یا اصلاحات محدود در قوانین تبعیضآمیز حقوقی و کیفری رژیم جمهوری اسلامی هستند، و یا آنکه بسیاری از چهرههای شناخته شده گرایش لیبرالیستی، رفرمیستی، اصلاحطلبانه و حتی فمینیسم اسلامی در جنبش زنان، مدافع و یا حتی مبتکر و سازماندهنده آن هستند، چشم فرو بست و تصور نمود که میتوان بر فراز سر این واقعیت داده شده، "دنیای دیگری"!! برای زنان ایران ساخت؟. من در ادامه همین نوشته به این موضوع خواهم پرداخت که چرا این حرکتهای اجتماعی زنان، نه تنها در چارچوب لیبرالیسم و رفرمیسم درجا نخواهند زد، بلکه اگر به درستی با آنها برخورد شود، میتوانند عناصری از یک جنبش انقلابی را در خود پرورش داده و زمینهساز بسیاری از تحولات انقلابی در جامعه گردند. امروز در ایران طبق قوانین خانواده، زنان حق طلاق ندارند و محکوم به ادامه زندگی مشترک علیرغم خواست و علاقه خود میباشند، بدون اجازه همسر و یا پدر حق سفر کردن و گزینش شغل ندارند و . . . ، آیا همین چند مورد بیانگر یک نوع بردگی جنسیتی در چارچوب مناسبات خانواده نیست؟، حال چگونه یک کارگر سوسیالیست، یک فعال کمونیست میتواند مبارزه زنان ایران را برای تغییر این قوانین و برقراری دستکم تساوی حقوقی زن و مرد در امر طلاق، مسافرت و اشتغال، به بهانه مرزبندی با لیبرالیسم و رفرمیسم بیارزش و بیاعتبار قلمداد نماید. من بر این باورم که فعالین سوسیالیست در جنبش زنان به جای این دلمشغولی فلج کننده که چگونه میتوانند به نام جنبش اجتماعی زنان، یک جنبش کارگری زنانه ایجاد کنند و آنرا به عقبهدار جنبش کارگری ایران، که متاسفانه هنوز هم یک چهره مردانه دارد، تبدیل سازند، بهتر است به این بیاندیشند که چرا رژیم سرمایهداری جمهوری اسلامی با این شدت و جدیت از مناسبات سنتی، عرفی و قید و بندهای ساختار خانواده مرد- پدرسالار برای به بند کشیدن زنان ایران پشتیبانی میکند، مگر قرار است این زنان چه نقشی را در تحولات انقلابی آتی در ایران ایفا نمایند که رژیم جمهوری اسلامی این چنین از آنها وحشت داشته و این چنین بیمارگونه با تلاش آنان برای درهم ریختن ساختار خانواده سنتی و عرفی و پایهریزی بنیانهای خانواده، دستکم بر اساس برابری حقوقی زنان و مردان، و در چارچوب نظام سرمایهداری سر ستیز دارد، چه پیوندی میان ساختار خانواده مرد - پدرسالار با نظام طبقاتی حاکم بر ایران وجود دارد، و مهمتر اینکه چه رابطهای میان مبارزه زنان با مبارزه طبقاتی در ایران وجود دارد. اینها هستند آن مسائل اساسی و واقعی که گرایش سوسیالیستی در جنبش زنان با پاسخ به آنها میتواند جنبش اجتماعی زنان را از سطح لیبرالیسم و رفرمیسم فراتر برده و دامنه مبارزه زنان را تا سطح دموکراتیسم انقلابی پرولتاریایی بالا بکشد. تردیدی نیست که پاسخ به این مسائل با توجه به خودویژگیهایی که شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ایران دارد، بسیار پیچیده و نیازمند به یک کار پژوهشی جمعی و همه جانبه است که مسئولیت آن عمدتا بر دوش زنان سوسیالیست قرار دارد. این بر زنان سوسیالیست است که مبانی یک فعالیت مشترک را برای پاسخ به این مسائل میان خود سازمان دهند. مادام که ما نتوانیم یک ارزیابی روشن از تحولات انقلابی آتی در ایران ارائه دهیم و در پیوند با آن، موقعیت اجتماعی زنان و نقش آنها در این تحولات و رابطه جنبش زنان با مبارزه طبقاتی در جامعه را روشن سازیم، بسیار دشوار خواهد بود که بتوانیم یک سیاست راهبردی مشترک و روشنی را در جنبش زنان پیش ببریم که به تقویت گرایش سوسیالیستی در جنبش زنان و محدود کردن دامنه تاثیرگذاری لیبرالیسم و رفرمیسم در این جنبش بیانجامد. خصلت تحولات انقلابی در ایران! موضوع خصلت تحولات انقلابی آتی در ایران، نیازمند بحثی بسیار گسترده و همه جانبه است که همه آن در چارچوب این مقاله نمیگنجد. از این رو من تا آنجایی به این بحث میپردازم که به روشن شدن موضوع این مقاله، یعنی موقعیت جنبش اجتماعی زنان و نقش آن در تحولات پیشاروی و همچنین رابطه این جنبش با مبارزه طبقاتی در ایران، یاری رساند. من همان گونه که در بحثهای پیشین خود بیان داشتهام، بر این باورم که جامعه ایران در آ |