جنبش اجتماعی زنان در ایران، نقش آن در تحولات انقلابی و رابطه آن با مبارزه طبقاتی

 رها نیکو

برگرفته از گاهنامه تریبون زن شماره 4  

 

طرح مسئله

جنبش زنان در ایران اکنون یک جریان فراگیر اجتماعی است که در میان همه گروهها و طبقات جامعه ریشه  دوانیده است. زنان را در پوشش اسلامی به بند می­کشند، در خیابانها  به بهانه "بد حجابی"  تحقیرشان می­کنند، به دلیل عاشق بودن به تازیانه می­بندنشان و یا در میانه خاک سنگ­افشانشان می­کنند، به خاطر فریاد حق­خواهی بر سنگفرش خیابانها کشانده، به زندان می­افکنندشان  و . . .، اما این زنان تسلیم نمی­شوند و در تلاش برای دست­یابی به جایگاه انسانی و اجتماعی خود در جامعه ایران، از همه روشهای ممکن وموثر بهره می­جویند، نیروهای خود را به آزمایش می­گذارند و تجربه می­اندوزند.

     همین واقعیت که امروزه اندک جریان جدی سیاسی در میان مخالفین رژیم جمهوری اسلامی یافت می­شود که از حقوق زنان و خواسته­های آنان سخن نراند، خود نشان از قدرت­گیری جنبش زنان و به بارنشستن تلاش فعالین این جنبش در ایجاد حساسیت نسبت به مسئله زنان در جامعه بطور کلی و جامعه سیاسی ایران بطورخاص دارد. با این همه باید پذیرفت که هنوز خیلی راه مانده است که بتوان چهره مردانه این  جامعه را تغییر داد  و از یک تحول اساسی در نگرش مردسالارانه آن سخن گفت.

     تا آنجا که به جنبش کمونیستی و چپ ایران مربوط می­شود، می­توان گفت برای اولین بار در تاریخ این جنبش است که در مورد مسائل زنان مطالب گسترده­ای نوشته می­شود، سمینارها و گردهم­­آیی­های بسیاری سازمان داده می­شود، برنامه­های رادیویی و تلویزیونی گوناگونی برگزار می­گردد و . . . . همه این اقدامات اگر چه پیشرفتی در خصوص برخورد به مسئله زنان را نشان می­دهد، اما هنوز هم شماربسیاری از این کوششها در همان چارچوبه­های سنتی مردسالارانه درجا می­زنند. بدین معنی که هنوز هم بسیاری از گرایشات درون  این جنبش و حتی خود زنان سوسیالیست که در گفتاراز جنبش اجتماعی زنان پشتیبانی می­کنند و سنگ این جنبش را به سینه می­زنند، در عمل و در آنجایی که مبارزات زنان بر سر این یا آن مسئله مشخص زنان و نابرابریهای جنسیتی در جامعه اوج می­گیرد، تحت این عنوان که خواسته­های زنان دراین مبارزات بسیار ناچیز بوده و یا این که افرادی از این مبارزین به نحوی به جریانات رفرمیستی و یا لیبرالیستی مربوط می­گردند، در مورد آن سکوت می­کنند و حتی برخی سعی در بی­اعتبارکردن آن دارند. این "رادیکالهای اصول­گرا" در توضیح رویگردانی خود از مبارزات حی و حاضر زنان ایران، عمدتأ چنین استدلال می­کنند که این زنان دست به ریشه ستم جنسیتی نمی­برند ومطالبات و خواسته­های آنان در چارچوب منافع و مواضع فمینیسم اسلامی و لیبرالیسم محدود بوده و ربطی به منافع زنان کارگر و زحمتکش ندارد. اما اگر از خود  آنان پرسیده شود که شما ریشه ستم جنسیتی را در چه می­بینید  و چگونه و در چه روندی می­خواهید آن را به چالش بگیرید، با مجموعه­ای از گفتارهای کلی و کلیشه­ای روبرو می­شویم که همه آنها در آخر به این جا ختم می­شوند که ستمگری جنسیتی جزئی از ستمگری طبقاتی است که با لغو مالکیت خصوصی و انقلاب سوسیالیستی پاسخ می­گیرد. پس جنبش زنان اگر می­خواهد دست به ریشه ستم جنسیتی ببرد، باید خود را به مثابه یک جنبش ضد سرمایه­داری سازمان دهد، با جنبش کارگری درآمیزد و اهداف و مطالبات خود را به برنامه یک انقلاب سوسیالیستی گره بزند.

     روشن است چنین بینشی در سیاستهای راهبردی خود، خواه ناخواه از زنان ایران می­خواهد که از جداسازی جنسیتی - بخوان حرکت مستقل خود- دست برداشته و در جنبش کارگری حل گردند.  جالب این جا است که همه این تبیین­ها و اندرزها در آخر هم  با یک ترجیح­بند همیشگی همراه است که "ما از هر گونه تغییری ولو کوچک و جزئی در وضعیت زنان حمایت و پشتیبانی می­کنیم"، اما هیچگاه روشن نمی­گردد که این حمایت و پشتیبانی کجا و چگونه قرار است خود را نشان دهد.

     اینکه جنبش کارگری ایران هنوز هم یک چهره مردانه دارد، واقعیتی است که گمان نمی­کنم کسی بتواند آنرا انکار کند. این واقعیت اما پیش از هر چیز بیانگر این حقیقت است که پیکار زنان با ستمگری جنسیتی در جامعه، نه از جنس مبارزه طبقاتی و یا جزئی از آن، بلکه مبارزه­ای است که در درون مبارزه طبقاتی نیز جریان دارد. مشکل این جا است که "چپ اصول­گرا" ایران نمی­تواند میان مبارزه زنان با ستمگری جنسیتی در جامعه و مبارزه طبقاتی زنان و مردان کارگر علیه ستمگری طبقاتی، مرز روشنی بکشد.

     جنبش زنان نه بر اساس  ترکیب جنسیتی و یا ترکیب طبقاتی آن، بلکه با مضمون و اهدافی که دنبال می­کند  باید مورد داوری قرار گیرد. همانگونه که مبارزه پرستاران- که در ایران عمدتا دارای ترکیب جنسیتی زنانه است – برای افزایش حقوق و مزایای شغلی خود، مبین اعتراض زنان به ستم جنسیتی در جامعه نیست، همانطورهم زنان کارگر در مبارزه خود علیه قوانین موقتی کار ویا برای افزایش دستمزد و بهبود شرایط کار و یا در حمایت و پشتیبانی از کارگران وشوهران  اخراجی خود، فی­نفسه هنوز جنبش اعتراضی زنان را نمایندگی نمی­کنند، حتی اگر این مبارزات و حمایتها از سوی صف مستقلی از زنان انجام گیرد.

     جنبش زنان  در فلسفه وجودیش جنبشی است که در راه برچیدن سامانه مرد- پدرسالاری چه در عرصه خانواده و چه در عرصه اجتماعی، و دست­یابی به برابری با مردان در همه زمینه­های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی تلاش می­کند و می­خواهد چهره مردانه جامعه را اندک اندک تغییر داده و ساختار اجتماعی و فرهنگی زن ستیزانه را از پیکره جامعه بزداید. تا آنجایی که به بیان مشخص این مبارزه در چارچوب جامعه سرمایه­داری مربوط می­شود، این جنبش خواستار تحول اساسی در شالوده­های خانواده عرفی و سنتی برجای مانده از جوامع پیشاسرمایه­داری و تغییر در سازمان اجتماعی کار به گونه­ای است که  مشارکت اجتماعی و آزادانه زنان را در زندگی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه تامین نماید. طبیعی است هر اندازه نظام اجتماعی جامعه مستبدتر و فضای سیاسی بسته­تر باشد و یا در شرایط مشابه­ای چون ایران که عرف و سنتهای عقب مانده و ارتجاعی پیوسته از سوی دولت، مذهب و شریعت، تقویت و تحکیم می­گردد و ارزشهای زن ستیزانه در جامعه مشروعیت قانونی و حقوقی دارند، مبارزه زنان با ستم جنسیتی در جامعه، خودبخود رنگ سیاسی به خود می­گیرد. همانگونه که هر اعتراض حق­طلبانه و خواست طبیعی و انسانی کارگران چون درخواست حقوق پرداخت نشده خود در ایران امروز، یک حرکت سیاسی قلمداد می­شود و با واکنش تند نیروهای سرکوبگر رژیم روبرو می­گردد، مبارزه برابری طلبانه زنان هم با توجه به ساختار سیاسی و ایدئولوژیک دولت سرمایه­داری ایران، یک چنین خصوصیتی به خود می­گیرد. اما این واقعیت وارونه نباید موجب آن گردد که ما با شاخص­های یک مبارزه سیاسی به جنبش زنان نگاه کنیم. بدین معنی که سیاسی بودن و یا نبودن، ضد رژیم بودن و یا نبودن، ضد مذهب بودن و یا نبودن مبارزه زنان را مبنایی برای داوری حرکت آنان  قرار دهیم و بر مقاومت و مبارزات اجتماعی آنان، به این دلیل که در این مبارزات اجتماعی، زنان تنها یکرشته از خواسته­های اقتصادی و اجتماعی خود را دنبال می­کنند و سخنی از سرنگونی رژیم، مبارزه طبقاتی و سوسیالیسم به میان نمی­آورند، مهر سازشکاری زده و تحت عنوان مرزبندی با رفرمیسم و لیبرالیسم آنرا به کناری نهیم. خود واقعیت حی و حاضر مبارزه زنان ایران، جدا از هرگونه تجزیه و تحلیل تئوریکی به ما نشان می­دهد که جنبش زنان یک جریان فراگیر اجتماعی است که نوک پیکان حمله آن، نابرابری­های جنسیتی در جامعه و سلطه گری مردان بر زنان را نشانه می­رود. پیامدها و دستاوردهای این مبارزه در ضربه زدن به فضای مردانه جامعه و عقب راندن سامانه مردسالارانه در ایران، چه خود این زنان بر آن آگاهی داشته باشند و چه نداشته باشند، چه خود آنان آنرا بخواهند و چه نخواهند، به گسترش آزادیهای فردی و اجتماعی و همراه با آن گسترش آزاد و همه جانبه مبارزه طبقاتی در جامعه می­انجامد که طبقه کارگر بیش از هر گروه و طبقه دیگری در جامعه  از آن بهره می­گیرد.

     اگر به مسئله ستمگری جنسیتی در جامعه ایران از یک دید تاریخی نگاه کنیم و از این منظر موقعیت کنونی زنان ایران را مورد کنکاش قرار دهیم، می­توانیم ببینیم که درد و رنجی که زنان ایران اکنون با آن دست و پنجه نرم می­کنند، تنها ناشی از وجود رژیم مذهبی و بشدت زن ستیزجمهوری اسلامی  نیست که تصور شود با کنار رفتن این رژیم و برچیدن قوانین زن ستیزانه آن، موقعیت زنان در جامعه متحول می­گردد.  وجه دیگر و هنوز پایه­ای­تر مشکل امروزین زنان ایران، گرفتار بودن آنان در بند مناسبات سنتی و عرفی عقب مانده و مردسالارانه، و تسلط ساختار فرهنگی زن ستیزانه درجامعه است، که همچون چنگال آهنینی آنها را درهم می­فشارد.  پدیده­­هایی چون خشونت خانگی و یا قتلهای ناموسی که امروزه در جامعه ایران رواج دارد، دست­­آورد رژیم جمهوری اسلامی نیست. اگر رژیم جمهوری اسلامی  در چارچوب قوانین حقوقی و کیفری خود، به موقعیت فرودست زنان و حاکمیت بی­چون و چرای مردان بر آنها، در واحد خانواده و در سطح جامعه جنبه قانونی و حقوقی بخشیده است، اما این جامعه مردسالار ایران است که آمادگی پذیرش و سوخت و ساز این چنین قوانینی را در درون خود دارد و هر روزه آنرا را در زندگی و مناسبات خود جاری می­سازد. کما اینکه در رژیم پهلوی که مدعی و مروج نوعی مدرنیسم و لائیسیته بود و حتی قوانینی را نیز به سود زنان به اجرا درآورد، باز هم زنان هم چنان در چنگال مناسبات سنتی مردسالارانه گرفتار بودند.      

     چگونه می­توان بر عمق و گستره آسیب­ها و زیان­های جسمی، روحی و روانی که اکنون بر زنان و کودکان ایران وارد می­شود، آگاه بود و بر نقش عرف و سنت در شکل­گیری رخدادهایی این چنین تکان­دهنده در جامعه تاکید داشت، ولی با این حال،  مبارزه زنان ایران را با این عرف و سنتها و قوانین تقویت کننده آنها، تحت عنوان "جدال میان سنت ومدرنیته" مردود دانست. چنین رویکردی به مسئله زنان در ایران و مبارزات کنونی آنان، به هر بهانه­ای که باشد، در عمل خالی کردن پشت مبارزینی است که با چنگ و دندان برای گرفتن ابتدایی­ترین و بدیهی­ترین حقوق انسانی خود مبارزه می­کنند.

     به باور من موجبی که "چپ اصول­گرا" ایران را علیرغم اعتقادش به پشتیبانی و حمایت از جنبش زنان، در عمل به موضعی بی­تفاوت و یا حتی تضعیف کننده نسبت به مبارزه عینی و حی و حاضر زنان در ایران می­کشاند، از دو جنبه باید مورد توجه قرار گیرد. یکی از جنبه شناخت شناسانه و دیگری از جنبه فرهنگی، یعنی گرفتار بودن در بند همین سامانه مردسالارانه­ای است که در جامعه ما چیرگی دارد و دارای ریشه­های عمیق تاریخی است.

     تا آنجایی که به جنبه شناحت شناسانه این موضوع مربوط می­گردد، واقعیت این است که این "چپ اصول­گرا" در تبیین سرمایه­داری ایران مشکل دارد. او در بررسی از شرایط اقتصادی – اجتماعی ایران به این نتیجه می­رسد که ایران یک کشور سرمایه­داری است با همه آن مؤلفه­ها و تعیینات اساسی که در کتاب سرمایه مارکس به نحو همه جانبه­ای شرح داده شده است. بر همین مبنا وبه نحوی منطقی ماهیت تحولات انقلابی آتی درایران را سوسیالیستی ارزیابی کرده و نتیجه می­گیرد که در شرایط کنونی این تنها جنبش کارگری است که از پتانسیل انقلابی برخوردار است و سایر جنبشهای اجتماعی مطرح مانند جنبش زنان، جنبش دانشجویی، جنبش انقلابی خلق کرد و . . .، ماهیتأ جنبشهایی بورژوایی، رفرمیستی و لیبرالی­اند که تنها در صورتی می­توانند یک نقش انقلابی در تحولات آتی بازی کنند که با جنبش کارگری درآمیزند و به ستیز با سرمایه­داری برخیزند.

     اما از سوی دیگر، در دنیای واقعی و زمینی، این "چپ اصول­گرا" با واقعیت دیگری روبرو است که در ناهم­خوانی با برداشتهای تئوریک او قرار دارد. او می­بیند که همه جنبشهای اجتماعی مطرح در جامعه ما آشکارا خصلتی دموکراتیک از خود نشان می­دهند. به جنبش کارگری، بعنوان یگانه جنبش مورد علاقه و توجه "چپ اصول­گرا" نگاه کنیم . خواسته­های این جنبش در شرایط کنونی، بر اساس آنچه که از زبان فعالین و رهبران آن بیان می­شود، اساسأ یکرشته خواسته­های دموکراتیک است. خواست داشتن تشکل مستقل از دولت، خواست برخوردار شدن از حق اعتصاب، خواست افزایش دستمزد بر اساس رشد نرخ تورم، خواست برخوردارشدن از یک زندگی شرافتمندانه و . . . .، همه اینها چیزی بیشتر از یک رشته خواسته­های بورژوا دموکراتیک نیستند. جنبش انقلابی خلق کرد را در نظر بگیریم، این جنبش با دولت مرکزی بر سر حل یک مسئله اساسی دموکراتیک، یعنی مسئله ملی در جدال است. مسئله­ای که اگر یک پاسخ مناسب از نقطه نظر منافع آنی و آتی طبقه کارگر بگیرد، نه تنها موجب می­شود که انرژی انقلابی این جنبش به درستی در جهت توسعه تحولات انقلابی دموکراتیک در کل ایران بکار­افتد، بلکه از آن مهمتر، این امر به ایجاد اتحاد و همبستگی کل طبقه کارگر ایران و افرایش  تاثیرگذاری این طبقه بر همه جنبشهای انقلابی در ایران یاری می­رساند. جنبش زنان را در نظر بگیریم، این جنبش در شرایط کنونی  می­کوشد یکی از دشوارترین و پیچیده­ترین گره­گاههای تحولات انقلابی در ایران، یعنی  درهم­کوبیده شدن و پس رانده شدن سامانه مرد – پدر سالاری سنتی و عرفی برجای مانده از جامعه کهن را بگشاید. گشایشی که درآن، هر چه زنان موفقیت بیشتری داشته باشند، به همان میزان راه برای ایجاد دگرگونیهای ژرف­تر و همه جانبه­تر اجتماعی نیز هموارتر می­گردد.

     اما "چپ اصول­گرا" با این تناقض چگونه برخورد می­کند؟. او به جای آنکه مبانی نظری و برداشت­های خود از سرمایه­داری ایران را از نو وارسی کرده و کاستی­ها و نارسائی­های آنرا رفع نماید، به جای آنکه در پی یافتن پاسخی واقعی و عینی  به این مسئله باشد که چرا دولت سرمایه­داری ایران این چنین جنون­آمیز با هرگونه آزادی­های اجتماعی و حقوق بورژوا دموکراتیک مردم دشمنی می­ورزد، چرا طبقه کارگر ایران که تاریخی به اندازه تاریخ خود سرمایه­داری ایران دارد، هنوز هم ناگزیر برای برخوردار شدن از ابتدایی­ترین و بدیهی­ترین حقوق بورژوا دموکراتیک خود باید به نبرد دست زند، و بسیارچراهای دیگری در این پیوند، می­کوشد واقعیت جنبش­های اجتماعی مطرح در جامعه را به گونه­ای بیان و تفسیر کند که با تئوری­های او سازگار گردد. 

     در تاریخ دیده شده است که پیدایش سرمایه­داری در همه جا کمابیش با یک رشته آزادیهای بورژوا- دموکراتیک همراه بوده است. اما تاریخ صدساله اخیر ایران نشان می­دهد که در ایران ما با یک سرمایه­داری روبرو هستیم که از همان آغاز شکل­گیری خود، بشدت آمرانه و مستبدانه بوده و با هر جلوه­ای از آزادیهای بورژوا – دموکراتیک سر ستیز داشته است. چه درآن هنگام که یک دولت بورژوایی بظاهر مدرن و سکولار در ایران حاکم بود و چه امروز که یک دولت سرمایه­داری مذهبی و آشکارا ضد دموکراتیک، حاکمیت سیاسی  ایران را در دست دارد. همین واقعیت به لحاظ تاریخی متناقض، موجب پیچیدگی بسیاری از مسائل اساسی تحولات انقلابی و از آن جمله مسئله زنان و چگونگی پیشروی جنبشهای اجتماعی برابری­طلبانه زنان در ایران گردیده و بسیاری از فعالین سوسیالیستی جنبش زنان را به کج­اندیشی زیان­باری در تعیین سیاستهای راهبردی خود در جنبش زنان کشانیده است. از جمله این تناقض موجب گردیده که بسیاری از پژوهشگران و نظریه­پردازان چپ، با کمرنگ ساختن ماهیت طبقاتی دولت جمهوری اسلامی، خصوصیت مذهبی آنرا چنان برجسته ­می­کنند که گویا ما در ایران یک نوع دولت ماورای طبقاتی و یک نوع آریستوکراسی مذهبی داریم که حتی سرمایه­داری ایران نیز از وجود آن در رنج است. ویا به کشفیات تئوریکی از این دست می­رسند که گویا در ایران اکنون زیربنای اقتصادی جامعه با روبنای کهنه (والبته غیرطبقاتی) آن در تضاد قرار گرفته است و همین تضاد است که موجب برانگیختن جنبشهای اجتماعی کنونی از جمله جنبش زنان در ایران می­گردد.

     برای نشان دادن بی­پایه بودن چنین ارزیابی­هایی کافی است به یک نمونه اشاره شود. ما می­دانیم که از دیدگاه مذهب و همچنین بر اساس قوانین کیفری وحقوقی حکومت جمهوری اسلامی، دربسیاری از موارد چون شهادت، قضاوت، دیه، قصاص، زنان دارای اعتبار حقوقی برابر با مردان نیستند. اما درهمین حکومت طبق قانون انتخابات، زنان درامور سیاسی یعنی امور مربوط به تعیین نمایندگان مجلس، ریاست جمهوری، نمایندگان مجلس خبرگان که خود این مجلس تعیین کننده رهبریت همه جانبه نظام جمهوری اسلامی در زمینه مسائل داخلی و روابط خارجی است، دارای اعتبار سیاسی برابر با مردان هستند. همین یک نمونه نشان می­دهد که برخورد رژیم جمهوری اسلامی به زنان اساسا یک برخورد سیاسی است و از مذهب به مثابه ابزاری عمدتا معنوی برای سرکوب و تحقیرزنان با هدف تقویت و تحکیم نهاد خانواده مرد - پدر سالار سنتی، و حفظ  و حراست از سیستم اقتصادی – اجتماعی حاکم بر ایران استفاده می­کند.

     طبیعی است در شرایطی که نیاز به انجام تحولات اساسی دموکراتیک در تمامی زمینه­های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی از بند بند جامعه ما بیرون زده و هر روز بیش از پیش در رشد و گسترش جنبش­های وسیع اجتماعی، در شعارها و خواسته­های کارگران، زنان، جوانان، دانشجویان­، ملیتهای تحت ستم، در جامعه نمود آشکارتر و شفاف­تری می­یابد، اپوزیسیونهای بورژوایی رژیم نیز می­کوشند این نیاز به تحولات دموکراتیک را در راستای منافع خویش تعریف کرده و افق جنبشهای اجتماعی آزادی­خواهانه مردم ایران را بر اساس باورهای خویش شکل دهند. گرایشات لیبرالی بویژه جریانات پیگیرآن، در چارچوب نیاز خود به عقب راندن دولت از عرصه  کنترل و اداره امور اقتصادی و ایجاد یک فضای باز سیاسی در جامعه، که شرط لازم برای قوام­گیری یک طبقه قدرتمند بورژوازی با احزاب واقعی خود و پای­گیری اشکالی از دموکراسی­های پارلمانتاریستی است، مدافع یکرشته  مطالبات دموکراتیک چون برابری حقوقی زنان و مردان، آزادی بیان و اندیشه، آزادی اعتصاب و تشکیل اجتماعات و احزب در جامعه بوده وانجام این اقدامات را در برنامه خود می­گنجانند. این حد از دموکراتیسم نه دروغین است و نه تنها یک ادعا. بلکه چهره واقعی بورژوازی لیبرال را نشان می­دهد که ما مدلهای سیاسی و حکومتی مطلوب آنرا در همین کشورهای اروپای غربی  می­توانیم ­بینیم.  اما "چپ  اصول­گرا" ایران که به درستی با این حد از دموکراتیسم توافق ندارد، با این واقعیت داده شده چگونه برخورد می­کند؟. او که بنابر بنیانهای فکری خود و ارزیابی که از ساختار سرمایه­داری ایران دارد، تحقق کلیه مطالبات دموکراتیک مردم ایران واز آن جمله مطالبات جنبش زنان راتمامأ به یک انقلاب سوسیالیستی محول می­سازد، هرگونه همسویی تاکتیکی با این لیبرالیسم را عین سازش طبقاتی و سر فرودآوردن در مقابل لیبرالیسم و رفرمیسم قلمداد می­کند. به همین دلیل و در ادامه همین پژوهش­های اصول­گرایانه است که به این اختراع تئوریک می­رسد که ستمگری جنسیتی جزئی از ستمگری طبقاتی است.

     در این شکی نیست که تحولات اقتصادی و اجتماعی در ایران در تحلیل نهایی به انکشاف مبارزه طبقاتی مربوط می­گردد، اما این حقیقت نه تنها از اهمیت و نقش مبارزه مستقل زنان و جنبش اجتماعی آنان نمی­کاهد، بلکه برعکس، به این دلیل ساده که پیشرفت زنان در عقب راندن جامعه مردسالار، خود یکی از الزامات انکشاف مبارزه طبقاتی است، بر اهمیت موجودیت و موضوعیت مستقل این جنبش تاکید دارد. هر اندازه زنان بتوانند به فضای مردانه چیره بر ایران، ضربه وارد کنند، هر اندازه زنان بتوانند در زندگی اجتماعی مشارکت بیشتری داشته و نقش مؤثرتری را در عرصه­های گوناگون اجتماعی و درمراکز قدرت و تصمیم­گیری ایفا نمایند، به همان میزان نیز شرکت و دخالتگری آنان  در مبارزات سیاسی و طبقاتی در جامعه، از جمله در جنبش طبقه کارگر و امور مربوط به سازمان­یابی و تشکل­پذیری  این طبقه نیز افزایش می­یابد.  در نتیجه مبارزه طبقاتی در جامعه آشکارتر و واقعی­تر رخ می­نماید و جامعه به مرحله­ای که در آن یک جنبش کارگری توانمند، آگاه و متشکل از زنان ومردان کارگر، در مقابل جبهه­ای از زنان و مردان استثمارگر قرار می­گیرد و توانایی آنرا دارد که چارچوب سرمایه­داری را درهم­شکسته و به سازمان دادن یک اقتصاد سوسیالیستی دست زند، نزدیک و نزدیک­تر می­گردد.

     همانگونه که در پیش اشاره کردم، موضع نادرست "چپ اصول­گرا" دربرابر  مبارزات جاری زنان در ایران، از جنبه فرهنگی و خصوصیتی افراد نیز باید مورد توجه قرار گیرد. این واقعیتی است که هنوز هم بسیاری از "رادیکال سوسیالیستها" ما چه زن و چه مرد، متأثر از نظام ارزشی و رفتاری مردسالارانه در ایران،  دارای اندیشه و عمل مردسالارانه­ هستند.  چگونه می­توان یک سوسیالیست، یعنی پیگیرترین دموکرات و آشتی ناپذیرترین مدافع آزادیهای اجتماعی بود، ولی در عین حال بر چنین مقاومت و مبارزه­­ای که اکنون زنان ایران با شهامت، شجاعت و جسارت تحسین برانگیزی در برابرخشونت و زورگویی  ازخود نشان می­دهند، چشم فرو بست و باز هم ادعا نمود که از کوچکترین تغییری در وضعیت زنان حمایت می­کنیم. برای نمونه به حرکت اجتماعی گسترده­ای که اکنون تحت نام "کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر و اصلاح قوانین تبعیض­آمیز" توسط زنان و به ابتکار فعالین جنبش زنان در ایران جریان دارد اشاره می­کنم. آیا می­توان بر این حرکت اجتماعی زنان ایران به این دلیل که این زنان  تنها خواستاریکرشته تغییرات و یا اصلاحات محدود در قوانین تبعیض­آمیز حقوقی و کیفری رژیم جمهوری اسلامی هستند، و یا آنکه بسیاری از چهره­های شناخته شده گرایش لیبرالیستی، رفرمیستی، اصلاح­طلبانه و حتی فمینیسم اسلامی در جنبش زنان، مدافع و یا حتی مبتکر و سازمان­دهنده آن هستند، چشم فرو بست و تصور نمود که می­توان بر فراز سر این واقعیت داده شده، "دنیای دیگری"!!  برای زنان ایران ساخت؟.  من در ادامه همین نوشته به این موضوع خواهم پرداخت  که چرا این حرکتهای اجتماعی زنان،  نه تنها در چارچوب لیبرالیسم و رفرمیسم درجا نخواهند زد، بلکه اگر به درستی با آنها برخورد شود، می­توانند عناصری از یک جنبش انقلابی را در خود پرورش ­داده و زمینه­ساز بسیاری از تحولات انقلابی در جامعه گردند. امروز در ایران طبق قوانین خانواده، زنان حق طلاق ندارند و محکوم به ادامه زندگی مشترک علیرغم خواست و علاقه خود می­باشند، بدون اجازه همسر و یا پدر حق سفر کردن و گزینش شغل  ندارند و . . . ، آیا همین چند مورد بیانگر یک نوع بردگی جنسیتی در چارچوب مناسبات خانواده نیست؟، حال چگونه یک کارگر سوسیالیست، یک فعال کمونیست می­تواند مبارزه زنان ایران را برای تغییر این قوانین و برقراری دستکم تساوی حقوقی زن و مرد در امر طلاق، مسافرت و اشتغال، به بهانه مرزبندی با لیبرالیسم و رفرمیسم بی­ارزش و بی­­اعتبار قلمداد نماید.

     من بر این باورم که فعالین سوسیالیست در جنبش زنان به جای این دل­مشغولی فلج کننده که چگونه می­­توانند به نام جنبش اجتماعی زنان، یک جنبش کارگری زنانه ایجاد کنند و آنرا به عقبه­دار­ جنبش کارگری ایران، که متاسفانه هنوز هم یک چهره مردانه  دارد، تبدیل سازند، بهتر است به این بیاندیشند که چرا رژیم سرمایه­داری جمهوری اسلامی با این شدت و جدیت از مناسبات  سنتی، عرفی و قید و بندهای ساختار خانواده مرد- پدرسالار برای به بند کشیدن زنان ایران پشتیبانی می­کند، مگر قرار است این زنان چه نقشی را در تحولات انقلابی آتی در ایران ایفا نمایند که رژیم جمهوری اسلامی این چنین از آنها وحشت داشته و این چنین بیمارگونه با تلاش آنان برای درهم ریختن ساختار خانواده سنتی و عرفی و پایه­ریزی بنیانهای خانواده، دستکم بر اساس برابری حقوقی زنان و مردان، و در چارچوب نظام سرمایه­داری سر ستیز دارد، چه پیوندی میان ساختار خانواده مرد - پدرسالار با نظام طبقاتی حاکم بر ایران وجود دارد، و مهمتر اینکه چه رابطه­ای میان مبارزه زنان  با مبارزه طبقاتی در ایران وجود دارد. اینها هستند آن مسائل اساسی و واقعی که گرایش سوسیالیستی در جنبش زنان  با پاسخ به آنها می­تواند  جنبش اجتماعی زنان را از سطح لیبرالیسم و رفرمیسم فراتر برده و دامنه مبارزه زنان را تا سطح دموکراتیسم انقلابی پرولتاریایی بالا بکشد.

      تردیدی نیست که پاسخ به این مسائل با توجه به خودویژگی­هایی که شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ایران دارد، بسیار پیچیده و نیازمند به یک کار پژوهشی جمعی و همه جانبه است که مسئولیت آن عمدتا بر دوش زنان سوسیالیست قرار دارد. این بر زنان سوسیالیست است که  مبانی یک فعالیت مشترک را برای پاسخ به این مسائل میان خود سازمان دهند. مادام که ما نتوانیم یک ارزیابی روشن از تحولات انقلابی آتی در ایران ارائه دهیم و در پیوند با آن، موقعیت اجتماعی زنان و نقش آنها در این تحولات  و رابطه جنبش زنان با مبارزه طبقاتی  در جامعه را روشن سازیم، بسیار دشوار خواهد بود که بتوانیم یک سیاست راهبردی مشترک و روشنی را در جنبش زنان پیش ببریم که به تقویت گرایش سوسیالیستی در جنبش زنان و محدود کردن دامنه تاثیرگذاری لیبرالیسم و رفرمیسم در این جنبش بیانجامد.

خصلت تحولات انقلابی در ایران!

موضوع خصلت تحولات انقلابی آتی در ایران، نیازمند بحثی بسیار گسترده و همه جانبه است که  همه آن در چارچوب این مقاله نمی­گنجد. از این رو من تا آنجایی  به این بحث می­پردازم که به روشن شدن موضوع این مقاله، یعنی موقعیت جنبش اجتماعی زنان و نقش آن در تحولات پیشاروی  و هم­چنین رابطه این جنبش با مبارزه طبقاتی در ایران، یاری رساند.

     من همان گونه که در بحث­های پیشین خود بیان داشته­ام، بر این باورم  که جامعه ایران در آ